ترانه ی منتخب این پست ترانه ای از استاد اردلان سرفراز به آهنگسازی جناب آقای حسن شماعی زاده و تنظیم مرحوم واروژان با اجرای سرکار خانم آتشین بنام :
مرداب
میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر
مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین بپام ...
من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم...
اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر
چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند...
توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد
آسمون هم نبارید اونم سرگرونی کرد
حالا یک مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف می رم تو خاک یه طرف به آسمون
خورشید از اون بالاها زمینم از این پائین
هی بخارم میکن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم
هیچی باقی نیست ازم قطره های آخره
خاک تشنه همینم داره همراش می بره
خشک می شم تموم میشم فردا که خورشید می آد
شن جامو پر میکنه که می آره دست باد ...
ترانه را از اینجا بشنوید

از زبان سراینده مرداب :
دهه هفتاد میلادی بود ( سال پنجاه شمسی )
سال هجوم موریانه وار سیستم مصرفی سرمایه داری
با نیروی شگفت دلارهای نفتی بی بنیادی که بنیاد فرهنگ واسطگی و دلالی را پی افکنده بود
به مصداق ( برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی )
طبقه ی محروم از دلارهای باد آورده بهشت پایتخت را بجای پرداختن به سازندگی اصیل روستا
به دنبال سراب به گدائی و یا فحشا به تهران کشانده بود .
فقر و فسادی که سرانجام چون دمل کهنه و چرکینی دهان باز کرده و همه ی سرزمین ما را با انفجارش به خاکستر نشاند .
مرداب را پس از شب گفتگو با داوید بکبازاربان که از قطره های پاک کوچ کرده ی دریای انسانی روستا و در جستجوی دریای دور خوشبختی که سرابی در رویاهایم بود سرودم
فکر شعراین گونه آغاز شد که گفتم اما ترانه وقتی نوشته شد دریافتم که :
مرداب در ابعاد وسیع تر حدیث جدا افتادگی گوهر ناب انسانی از ذات پاک خویش و به آلودگی در خاک افتادن اوست ...
چرا که خط فلسفی و ذهنی نهفته در ضمیر – خود آگاه یا ناخود آگاه من
بار دیگر در این ترانه و همچون ترانه های دیگرم به غنای عرفان پل بسته بود .
و اما نقد ترانه :
مرداب در لغت به معنی آبگیر عمیق پر عرض و طول و تالاب و باتلاق است
چنین مردابی که نشان از رکود و بی تحرکی دارد محل تجمع حشرات موذی و مضر طبیعت میگردد و قطعا محکوم به فناست
میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر
مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین بپام ...
سراینده در سرودن ترانه ای بیدار اینباربه مرداب شخصیتی عاشقانه بخشید تا از زبان او گلایه هائی بیان شود در بندهای آغازین ترانه بجز مرداب که نماد بی تحرکیست نمادهائی دیگری نیز معرفی شده است :
خاک کویری که نمادی از بی باروری و نومیدی است
خورشید که نمادی از روشنی و امید است
و زمین که نمادی از اسارت و سرسپردگیست
با دقت در گلایه های مرداب که از اسارتش در حصار خورشید و زمین ناخرسند است به گلایه های مشابه آدمی و سرگذشت انسان از اصل خویش جدا افتاده می رسیم :
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم
من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم...
دراین بندها مرداب آرزو هایش را بازگو می کند
آرزوی دریا بودن مرداب نشان از زلالی ضمیرش را دارد
آرزوی رسیدنش به دریا نشان از تشنگی روح جستجوگرش در رسیدن به پاکی است
و آرزوی آتش زدن شب و رسیدن به فردا نشان از شیفتگی اش در رویت نور و روشنیست
در این ابیات مخاطب به ذات خیر خواهانه مرداب پی می برد و مشخص میگردد که مرداب آرزومند رسیدن به راه تکامل و بالندگی بود و ذاتا در نهادش حقیقت جوئی موج می زند
اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیاه راهم افتاد به کویر
چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند...
بحرا ن روایت داستان زندگی مرداب از زبان خودش بازگو میشود
معصومیت از دست رفته مرداب که بدوا چشمه ای جوشان بود از بد روزگار هنگام عبور از مسیر کویر که نمادی از جمود و بی حاصلی است و در اینجا نقش همنشین بد را بازی می کند رقم خورد - چشمه ای که در آرزوی رسیدن به دریا در پشت کوه بلندی چون رودی بخروش آمد ولی دست سرنوشت چاله ای در مسیرش قرار داد
این گلایه مرداب با گلایه های آدمی در باب معصومیت از دست رفته اشان مشابه است
گلایه از محیط نا پاکی که به آلودگی ضمیر درون منجر میشود افتادن در منجلابی که چون مرداب گریبان گیر است و ناخواسته آدمی را به درونش می کشاند
در اینجا شکوه و شکایت انسان از سرنوشتی که در جستجویش نبود قابل تامل است
انسانی که چون پسر نوح نبی در اثر همنشینی با ناپاکان خاندان نبوتش را گم کرد
توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد
آسمون هم نبارید اونم سرگرونی کرد
حالا یک مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف می رم تو خاک یه طرف به آسمون
مرداب از اسارت نفس گیر خود شکایت دارد
زمینی که در حصارغربتش میکشد و حرکت را از او میگرد
آسمانی که سحاب رحمتش را از او پس می کشد و بارانش را دریغ میکند
این فشارها دو جانبه است که راه پیش و پسی برای مرداب باقی نمی گذارد
مرداب از یک سو با تابش ممتد ستیغ آفتاب بخار میشود و از سوی دیگر در بستر تشنه ی خاکهای کویری جذب میگردد و در واپسین لحظات بقا - فنایش را نظاره گر است
مرداب در دو راهی ماندن و رفتن مردد است و در برزخ فنا و بقا گرفتار
خورشید از اون بالاها زمینم از این پائین
هی بخارم میکن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم
این بی مهریهای خورشید و زمین مرگ تدریجی مرداب را در پی خواهد داشت
مرداب امیدش را از دست داده و دیگر در آرزوی رسیدن به دریا نیست
ولی هنوز از سرنوشت شومش که اسیر شدن در دست زمین است گلایه دارد
اینبار نیز گلایه مرداب مشابه گلایه انسانی است که به انحطاط روحی کامل رسیده و امیدی به سلامت مجدد روح زخمی خود ندارد ولی بغض نارفیقانی که در لباس دوستی از پشت خنجر زدند و باعث این انحطاط شدند را تا همیشه در سینه دارد
هیچی باقی نیست ازم قطره های آخره
خاک تشنه همینم داره همراش می بره
خشک می شم تموم میشم فردا که خورشید می آد
شن جامو پر میکنه که می آره دست باد ...
در این ابیات سراینده هوشمندانه خبر از دور تسلسلی با طل می دهد
بی رحمی زمین را گوشزد میکند که هنوز تشنه ی جذب قطره های آخر مرداب است
بی مهری خورشید هم ادامه دارد که تشنه ی خشک کردن بقایای مرداب است
بی ثباتی شن هم که موقتا در جای مرداب نشسته شده اشاره شده چرا که با دستان باد به سادگی مکانش را از دست می دهد و مصداق باد آورده را باد می برد قرار گرفته است .
و حرف آخرآنکه در ترانه ی مرداب حدیث جدا افتادگی گوهر ناب انسانی از ذات پاک خویش ( دریا ) هماره یاد باد چرا که با افتادن درآلودگی و تیرگی ( زمین ) با دست هوا و هوس ( باد ) شاید از دوستان نزدیک و صمیمی ( آسمان و خورشید ) هیچ کمکی بر نیاد .
رضا را د ترانه سرا
rezarad - lyrics

