تبليغاتX
تا ترانه - رضا راد
سه شنبه پنجم خرداد 1388
سلام به دوستان همترانه 

در نظر است در پستهای بعدی ترانه های دلکوک استاد مسعود امینی رو بنقد بنشینیم ولی خالی از لطف نیست که بدوا مروری بر بیوگرافی این سراینده ترانه های بیدارداشته باشیم که در مصاحبه ای از فرزان بر گرفته شده ودر  وبلاگ عشق و دوستی آمده

  

سئوال ) جناب امینی ، با تشکر از حضورتون در این مصاحبه . دوست دارم در ابتدا یک بیوگرافی از خودتان برایمان شرح دهید؟
با سلام . من مسعود امینی هستم. متولد سال 1328 تهران . بخش 6 . بزرگ شده خیابان شهباز . مادرم اهل خیابان امیریه هست و پدرم اهل خیابان باغ فردوس مولوی  . مجموعا 5 برادر و خواهر هستیم . 3 برادر و 2 خواهر به طوریکه در نوار شبانه آخر که اوایل انقلاب منتشر کردیم یک ترانه ای هم دارم به اسم هفت سر عائله.


  سئوال ) پس در واقع شما هم محله ای آقای ستار هستید نه ؟


دقیقا . من هم محله ای ستار ، بهمن مفید ، مسعود کیمیایی ، اسفندیار منفردزاده ، هایده ، جمال وفایی ، شورانگیز ، فردین ، و هم چنین عبدالکریم سروش در خیابان شهباز هستم.


سئوال ) با عبدالکریم سروش هم آشنایی داشتید؟


البته ایشان یک نسل بعد از ما هستند اما خوب با خانواده ایشان آشنایی داشتم.


سئوال ) دوران تحصیلی را در کدام مدارس گذراندید؟


دبستان طاهر تنکابنی و گروه فرخی در باغ فردوس مولوی و دبیرستان فرخی و دبیرستان حکیم در میدان ژاله درس خواندم که هم مدرسه ای با کسانی چون پرویز قلیچ خانی ، علی پروین ، گودرز حبیبی ، منوچهر حبیبی ، مهدی مناجاتی ، در دبیرستان حکیم بودم.


سئوال ) آقای امینی . من در آرشیوم اولین ترانه ای که از شما دارم ترانه نمی دونی تو بدون با صدای خانم گوگوش هست مربوط به پاییز 1349 آیا این اولین ترانه شما بود ؟


نه ، نه من قبل از این تاریخ در واقع به عنوان نوازنده در گروه های بسیاری فعالیت می کردم. در ابتدا گروه سه نفره ای با فریدون فروغی و همایون خواجه نوری داشتیم که یک ارکستری بود که من هم جاز می زدم. در گروهی به نام هیپیا هم نوازندگی می کردم . در گروه کتس هم کار کردم. با ابی لیتلز هم همکاری داشتم..در کاکوله در خیابان قصرشیرین هم کاباره ای بود که فعالیت می کردم .در زیر میدون ونک خیابان توانیر کانتری کلاب بود که با گروه لیتلز کار کردم. در کتس با سیاوش قمیشی همکاری داشتم.به عنوان نوازنده در هیپیا ، گروه لیتلز ، کتس که با بلک کتس شهبال فرق داشت و سپس گروه فلاورز کار کردم.  تا این که به گروه فلاورز پیوستم و همراه این گروه صفحه ای را منتشر نمودم که شامل ترانه های من بود. در واقع اولین ترانه های من در گروه فلاورز بود . من از دوران نوجوانی شعر می نوشتم. و هم چنین کار نوازندگی می کردم. از نوازنده های آن دوران می توان به هوشنگ شاهوردی ، خسرو پیشکاری ، ناصر کامدار و منوچهر یاد کرد و در گروه هیپیا هم فرنوش ، سعید و تورج حضور داشتند. البته عکس های زیادی از آن دوران در سایت من www.  Masoudamini1.com   موجود هست که می توانید ببینید. در واقع نخستین ترانه های من در گروه فلاورز بود و بعد ترانه هایی را برای ضیا سرودم که همان ترانه لب لب لب من  بود که منتشر شد.

 سئوال ) آقای امینی برگردیم به ترانه های شما یکی از جنجالی ترین کارهای شما ترانه پیر با صدای ابی هست دوست دارم در این باره توضیح بفرمائید؟

ترانه پیر با آهنگی از منصور ایران نژاد ضبط شد . آهنگسازی که آهنگهای شب ( خورشید تو خوابه چشماشو بسته ) با صدای ابی و رهایی با صدای داریوش ساخت. این ترانه پس از صفحه شدن و انتشار توسط ساواک جمع آوری شد . چرا که در این ترانه به سیستم معترض شده بودیم.آنجا که من می گویم بسه بسته ها رو رها کنید خوب و از بد سوا کنید بر فقیران این ستم ها تا به کی  و همین امر باعث شد تا صفحه ترانه را کاملا جمع آوری کنند. پس از آن ترانه من و دل را با آهنگی از بابک افشارو صدای داریوش  کار کردم.

 سئوال ) این ترانه درشهریور 1352 منتشر شد ؟

متاسفانه تاریخ ها را به یاد نمی آورم . ممنون که یادآوری می کنید.پس از من و دل ترانه رهایی را با صدای داریوش ضبط کردیم با آهنگی از منصور ایران نژاد و تنظیم مشترکی از محمد شمس و کاظم عالمی .که اجرای این ترانه با صدای داریوش منجر به دستگیری من و داریوش شد.

 سئوال ) آقای امینی . اگر خاطرتان باشد چند سال پیش داریوش مصاحبه ای با رادیو bbc داشت و درباره دستگیری اشان در سال 53 همراه با شما و دیگر کارورزان ترانه صحبت هایی را انجام دادند که داریوش میرباقری در رادیو صدای ایران آقای عباس پهلوان را روی خط برنامه آوردند و ایشان علیه داریوش صحبت هایی انجام دادند. درهمان برنامه شما هم روی خط برنامه آمدید و از داریوش  دفاع کردید.؟

البته فکر کنم سعید قائم مقامی بود نه میرباقری .

 سئوال) نه نه دقیقا خاطرم هست که داریوش میرباقری بود

بله به هر حال من روی خط اومدم و عنوان کردم که این صحبت ها چیست که شما می گویید. چرا تاریخ را عوض می کنید.

 سئوال ) آقای امینی شما چه مدت در زندان بودید؟

من در سه نوبت در زندان بودم. یکبار یک ماه ، بار دوم 5 ماه و مجموعا نزدیک به یک سالی زندان بودم.

 سئوال ) البته آقای داریوش در 6 شهریور 53 دستگیر شدند؟فصل بازی های آسیایی تهران ؟

اگر داریوش 6شهریور دستگیر شده من هم دو یا سه روز بعد دستگیر شدم.

سئوال )همراه با شما شهیار قنبری و جنتی عطایی هم دستگیر شدند ؟

بله شهیار را یک روز بعد ، ایرج را هم چند روز بعد آزاد کردند.

سئوال) البته آقای جنتی عطایی  در کتابی به نام مرا به خانه ام ببر عنوان نمودند که داریوش به خاطر ترانه بن بست دستگیر شده؟

نه ، ترانه بن بست چند ماه قبل از این تاریخ منتشر شده بود . حتی داریوش ترانه بوی گندم را هم خوانده بود . در واقع پس از بوی گندم ،  داریوش ترانه رهایی من را خواند و دیگر سیستم نتوانست ما را تحمل کند و همه ما را دستگیر کرد. در واقع با ترانه رهایی بود که مسئله علنی شد..من یادم می آیِد که ترانه رهایی را به خانواده  مهدی رضایی تقدیم کرده بودیم یا ترانه قاصدک را که فریدون فروغی خواند به مناسبت اعدام خسرو گلسرخی سرودم.در ترانه رهایی آنجا که می گویم کتاب کهنه دیگه خوندن نداره منظورم همان کتاب  انقلاب  سفید شاه و ملت بود . معلوم است که ما را تحمل نمی کنند.

 سئوال ) آیا با داریوش هم سلول بودید ؟

من نزدیک به دو ، سه ماه با داریوش هم سلولی بودم.البته این را بگویم که من و داریوش ابتدا در دو سلول انفرادی مجزا بودیم. من در سلول شماره 13 زندان اوین و داریوش در سلول شماره یک. البته من تا پیش از روز چهارم آبان نمی دانستم که داریوش در سلول روبرویی من قرار دارد. در روز 4 آبان ماه یک سری شکلات برای زندانیان به نام شکلات داداش زاده می آوردند و بین زندانیان تقسیم می کردند که وقتی وارد سلول من شدند من آنها را نخوردم. روز 9 آبان مجددا وارد سلول من شدند. وقتی در سلول باز شد داریوش را در سلول انفرادی  روبرویی خودم دیدم که در گوشه سلول نشسته بود و از آنجا بود که من دانستم داریوش هم در آنجا زندانی است.پس از آن روز من را به بند عمومی زندان اوین منتقل کردند که افرادی چون کورش لاشائی و یک سری از مهندسین کشاورزی که برای توسعه کشاورزی فعالیت می کردند ولی در واقع درس چریکی می دادند و یا پمپ بنزین آتش می زدند در آن بند عمومی حاضر بودند. البته در ابتدای دستگیری من در کمیته مشترک ضد خرابکاری در شهربانی واقع در میدان توپخونه زندانی بودم که در آنجا با بعضی از نیروهای مجاهدین خلق مثل موسی خیابانی یا مسعود رجوی هم بند بودم. بعد که ما را به زندان اوین منتقل کردند از بندهای دیگر می شنیدیم که مثلا چه کسان دیگری در آنجا زندانی هستند . به هر حال ما بچه بودیم. خیلی ها   بودندو....

 سئوال ) آقای امینی شما دراوایل سال 53 با خانم آتوسا پناهی که از بازیگران سریال مراد برقی بودند ازدواج کردید؟

نه خیر من ازدواج نکردم . بلکه یکبار که ایشان مرا در مجلسی دیدند عاشق من شدند ولی ازدواجی اتفاق نیفتاد.  من به یک نوار فروشی در خیابان فرح رفته بودم که دیدم یک افسری آمدند و عنوان کردند که ایشان از من شکایت کرده . وقتی نزد دادستانی رفتم دادستان بیان نمود که باید با ایشان ازدواج کنم تا از زندان بیرون بیایم. من هم گفتم من در زندان باقی می مانم ولی با ایشان ازدواج نمی کنم. من ازطریق یکی از عموهای ناتنی ام که در شهربانی کار می کرد و با رئیس زندان قصر دوست بود صحبت کردم و ایشان گفتند که برو دادگاه قبول کن و سند را امضا کن و بعد از 24 ساعت بعد هم طلاق بگیر که همین کار را کردم.

 

سئوال ) در اوایل سال 54 هم با خانم دینامیک که از خوانندگان وقت بودند ازدواج کردید درسته ؟

بله. دو سه روزبعد از این  که من از زندان اوین آزاد شدم منزل ما به کنار پارک ساعی کوچه آبشار  منتقل شده بود . در خیابان یوسف آباد در حال گذر بودم که دیدم خانم دینامیک با bmv جلوی پایم ترمز زدند. از آنجا بود که با ایشان آشنا شدم و مدتی بعد ازدواج کردم. اگر چه پدرم به شدت مخالف این کار بود و می گفت چرا  پسر من باید با یک مطرب ازدواج کند و همین مخالفتها باعث شد تا مدتی بعد از هم جدا شویم.

 سئوال ) آقای امینی آیا  در حال حاضر مجرد هستید؟ آیا فرزندی ندارید؟

بله من خوشبختانه مجرد هستم. البته بعد از آن صاحب یک فرزند پسر هم شدم در 29 سال پیش که بیشتر از یک ماه برای آن بچه پدر نبودم و بعد ازآن هم دیگر او را ندیدم. شنیدم که چند مدت پیش از ایران به اروپا آمده و از یکی از دوستانم سراغ من را گرفته ولی چون نمی خواهم او دیگر شریک دردهای ما در اینجا باشدو هیچ وقت هم من را ندیده .....

 سئوال ) آقای امینی . چند سال پیش، پس از مرگ فریدون فروغی در ایران کتابی منتشر شد به نام خفته در تنگنا که شامل مصاحبه هایی با فریدون فروغی بود و در آن مصاحبه صحبتهایی را ایشان ذکر نمودند. از جمله در مورد شما که گفته بودند: شما از معدود کسانی بودید که ترانه های به شدت سیاسی می گفتید  تا حدی که هیچ خواننده  و آهنگسازی جرات نمی کرد روی آنها کار کند . بعدها فهمیدم که او خودش یکی از عوامل ساواک بوده است دوست داشتم در این باره صحبت بفرمایید؟

بله . یکی از دوستانم در سوئد به نام آقای عباس هژیر که عضو حزب سبز سوئد نیز هستند در کنفرانسی که حزب جمهوری خواهان در اینجا داشتند این کتاب را به من دادند . واقعا شرم آور است. مجموعه ای از دروغ ها و تحریف ها در این کتاب منتشر شده .حتی من از طریق یکی از ناشرین در ایران این مسئله را پیگیری کردم تا این که متوجه شدم ناشر آن بعدها رئیس اطلاعات زاهدان منصوب شده . مثلا گفتند که فریدون فروغی جلوی شاه رفت و ترانه همیشه غایب را خواند وبعد بیرون آمد. یک مشت دروغ و اراجیف را به اسم کتاب جمع آوری کرده اند . خود شما  که در آنجا هستید . عین این می ماند که شما پیش آقای خامنه ای بروید و یک شعر بر ضد ایشان بخوانید . خنده دار است.

 سئوال ) یا مثلا در آن کتاب گفته شده که ترانه خاک را ساواک به در خانه فریدون برده  همراه یک چک و فریدون چک را پاره کرده ولی از شعر خوشش آمده و آنرا اجرا نموده ؟

این هم یکی دیگر از دروغ های این کتاب است. چرا که اصلا زمانی که من ترانه خاک را نوشتم در زندان اوین بودم. در آن زمان که ما در زندان بودیم مثلا ایرج جنتی عطایی ترانه رسول رستاخیز را نوشت. من هم ترانه خاک را درزندان نوشتم. اصلا قرار نبود این ترانه را فریدون اجرا کند. این ترانه را قرار بود مازیار بخواند که من شعر آن رابه  منوچهر چشم آذر دادم. منوچهر چشم آذر در حال حاضر حی و زنده حاضر است. که بعد فریدون روی این شعرآهنگی ساخت و منوچهر هم تنظیم کرد. 98 در صد مطالبی که در این کتاب آمده چیزی جز دروغ نیست .من قویا تکذیب می کنم. خدا را شکر می کنم که من بدون هیچ پشتوانه ای از خیابان شهباز آمدم .خدا هم لطف کرده اگر من به جایی رسیدم. گفتند ترانه هایش را خودش نمی سروده بلکه خواهرش می سروده . و از این دست دروغ ها و اراجیف که در این کتاب هست.

 سئوال ) از ترانه هایی که پیش از انقلاب سرودید حرف بزنید؟

با فریدون فروغی ترانه های قوزک پا ، خاک ، سال قحطی ، و قاصدک را بر روی فیلمی به نام کیفر  و با آهنگی از بابک افشار کار کردم.با داریوش ترانه  من ودل ، رهایی ، با ابی  ترانه پیر ، جدائی ،  با فرزین ترانه دم بگیرین ، بانی ، جنوبی ، با عارف ترانه ماشین دودی  ، با ستار ترانه آب با آهنگی از منوچهر چشم آذر کار کردم. با مرحوم مازیار ترانه سالار را با آهنگی از محمود قراملکی ،با  افسرشهیدی ترانه جدایی ( روزی که از تو جدا شم روز مرگ خنده هامه) ، هایده ترانه حرف تازه با آهنگی از انوشیروان روحانی ( من از تو منتظر یه حرف تازم) ، شماعی زاده ترانه مهمونی ( کنج دیوار هشتی مون پرستو لونه کرده ) ، کامران ترانه بوی تن تو و...ترانه ای با صدای مرتضی با آهنگی از لقمان ادهمی که الان حضور ذهن ندارم و بسیاری از ترانه های دیگر را  کار کردم.

ببینید .بعضی از ترانه های قدیمی ام باعث خنده من می شود.  به هر حال این ترانه ها بخشی از شناسنامه من محسوب می شود. شاید من بعضی از کارهای دیروزم را دوست نداشته باشم چرا که اندیشه امروزم را بیشتر می پسندم. از لحاظ شکل و تعریف علمی.

 سئوال ) ترانه بوی تن تو کامران را ابی هم خوانده . کدام یک زودتر ترانه را اجرا کردند ؟

کامران ابتدا ترانه را خواند و بعد ابی آنرا بازخوانی کرد.

  سئوال ) با خانم حمیرا هم پیش از انقلاب همکاری داشتید ؟

نه  پیش از انقلاب با حمیرا کار مشترکی نداشتم ، بعد از انقلاب با هم همکاری کردیم.مثل بهاربهاره امسال ، پرنده های دربدر ، قناری .

 سئوال ) در زمان انقلاب بسیاری از هنرمندان فعالیتهایی درباره انقلاب انجام دادند مثل اسفندیار منفردزاده که ترانه بهاران خجسته باد یا وحدت با صدای فرهاد را کار کرد آیا شما هم در این زمینه فعالیت داشتید؟

بله در همان روزها آلبومی توسط من و خسرو پیشکاری به نام از قیام تا شه با صدای منوچهر سخایی و محمد اتابخشی  ضبط کردیم. که این آلبوم که نزدیک به هشتصد هزار تومان فروش داشت را به جبهه ملی و دکتر حصیبی از یاران دکتر مصدق پیشکش کردیم و پول آن را به خانواده انقلاب تقدیم کردیم. در آن اوایل پیش از آنکه قطب زاده به تلویزیون بیاید در تلویزیون فعالیت می کردیم. خاطرم هست که یک روز بچه ها ،  خاله شاه را دستگیر کرده بودند. مادر سهراب مهوی . و نزد ما آورده بودند که بسیار گریه می کرد . ما هم به او گفتیم نترسید . او را به خانه اش که می گفت اجاره ای است بردیم و دو آدم مسلح را نیز برایش گذاشتم تا از او حفاظت کنند. بعد هم گفتند مسعود امینی صد میلیون از خاله شاه پول گرفته و او را آزاد کرده.ما انقلاب کردیم که ظلم نباشد نه این که آدم بکشیم.متاسفانه ما چوب همه را خوردیم. همین مسئله  نیز باعث شد تا خلخالی ما را دستگیر کند . در کرج  ما را دستگیر کردند ما را به اصطبهل جهانبانی بردند و در آنجا زندانی کردند . موها و نصف سبیل ما را هم تراشیدند و بعد به زندان قصر منتقل کردند .

پس از آن نیز آلبومی به نام شبانه آخر با علی رضا میبدی منتشر کردیم با حضور خوانندگانی چون کامران ، مرحوم رضا منفرد ،علی صادقی ،  شوریده ، افسر شهیدی و معین که ترانه یکی را دوست می دارم از من  در آن آلبوم خواند.پس از انتشار این آلبوم از کشور خارج شدم و یک نسخه از شبانه آخر را همراه خودم بیرون آوردم و در اختیار رادیو عراق ، رادیو باکو قرار دادم و یک نوار تبدیل به میلیون ها نوار شد. . در سال 58 از کشور خارج شدم . از طریق کردستان به عراق رفتم . پس از آن به فرانسه رفتم و از طریق فرانسه هم به اسپانیا منتقل شدم.

سئوال ) آقای امینی قرار بود کتابی از شما به نام دو رکعت عشق که شامل 102 تا از ترانه های شماست منتشر شود آیا این اتفاق افتاد یا خیر ؟

نه متاسفانه . موفق به انجام این کار نشدم. به هر حال گرفتاری های کاری باعث شده تا این کتاب منتشر نشود.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:21  توسط رضا راد 

شنبه پنجم اردیبهشت 1388

ترانه ی منتخب این پست ترانه ای از زویا زاکاریان با آهنگ خودش و تنظیم اروین خاچیکیان بنام :

با تو بد نیستم  

کاری بجز دوست داشتن تو
من بلد نیستم
بامن بدی کردی ولی من
با تو بد نیستم


تندی مثه شلاق بارون میکنی
پروانه قلبمو لرزون میکنی
گلهای تازه تازه ی شوق منو
زخمی تر از خار بیابون میکنی


با این همه

کاری بجز دوست داشتن تو
من بلد نیستم
بامن بدی کردی ولی من
با تو بد نیستم


دنبال تو سایه شدم بی اختیاروبی خبر
افتاده میبری منو ازاین گذار به اون گذر
بی اعتنا به بودنو نبودن این همسفر
حتی نمی بینی منم یاکه غبار پشت سر


با این همه

کاری بجز دوست داشتن تو
من بلد نیستم
بامن بدی کردی ولی من
با تو بد نیستم


تلخی نکن،تندی نکن تو هم گرفتار منی
بیشتر ازاینم بدکنی تو پیش من نمیشکنی
خود زمستونم باشی هنوز هوای تو خوشه
دل سختی کولاک تو ،اگرچه عاشق می کشه


با این همه

کاری بجز دوست داشتن تو
من بلد نیستم
بامن بدی کردی ولی من
با تو بد نیستم

 

و اما نقد ترانه:

افلاطون می گوید:

خدا را شکر می کنم آزاد بدنیا آمدم نه برده و مرد آفریده شدم نه زن 

هرچند که شاگردش ارسطو این حرف را نقض کرده و بردگی زن در محبت را از قوانین خلقت و تفاوتهای احساسی زن و مرد شمرده است 

پورفسور مشهور آمریکائی ریک هم مقایسه ای میان روحیه ی زن و مرد بعمل آورده که به تفاوتهای رسیده است :

 برای مرد خسته کننده است که دائم نزد زنی که دوستش دارد بسر برد اما هیچ لذتی برای زن بالاتر از این نیست که همیشه کنار مرد مورد علاقه اش بسر برد

و اندیشمندان با بررسی احساسات مرد و زن به این مطلب رسیدند که :

مرد بنده ی شهوت خویشتن است و زن در بند محبت مرد است پس بی ربط نیست که سراینده از زبان جنس زن بگوید :

کاری بجز دوست داشتن تو
من بلد نیستم
بامن بدی کردی ولی من
با تو بد نیستم

چون این در بند و حصار محبت مرد بودن ذاتا در احساس زن نهفته است

تندی مثه شلاق بارون میکنی
پروانه قلبمو لرزون میکنی
گلهای تازه تازه ی شوق منو
زخمی تر از خار بیابون میکنی


با این همه

کاری بجز دوست داشتن تو
من بلد نیستم
بامن بدی کردی ولی من
با تو بد نیستم

تشبیه تند خوئی مرد با اضافه ی تشبیهی بدیع و بکر شلاق باران که ذاتا باران از جنس رحمت است و فقط گاهی تندو شلاق صفت می شود و تشبیه قلب شکسته از این حادثه به پروانه ای لرزان که در نظر سراینده همشکل و هر دو شکننده می نماید  و همچنین تشبیه شوق لطیف زنانگی به گلی  که پیشکش مرد شده ولی با دستان بی مهرش زخمی شده است از تشبیهات زیبای همین بند آغازین ترانه است لازم به ذکر است که گل با همسایگی با پروانه و خار موثر و بجا  بترتیب عضو موثری برای شکل گیری دو صنعت مراعات نظیر و تضاد شده است که تضاد ایجاد شده در لایه های زیرین اثر همین مبحث تفاوتهای احساسی زن و مرد  را بی تکلف بیان می نماید که در ابتدای نقد مختصر و کذرا بدان اشاره شد

دنبال تو سایه شدم     بی اختیاروبی خبر
افتاده میبری منو        ازاین گذار به اون گذر
بی اعتنا به بودنو         نبودن این همسفر
حتی نمی بینی منم    یاکه غبار پشت سر


در طبیعت همیشه سایه افتاده روی سطح در حرکت است

افتاده در این بند نقش فعالی در ساختن صنعت ایهام دارد که سراینده به زیبائی جدا از اصل فیزیکی حرکت افتاده ی سایه در تابش نور- حرکتی از سر اجبار حتی در حال افتادگی و کشیده شدن به همراه کسی را  عنوان می نماید

با کمی تعمق در لایه های زیرین تر اثر مبحاث روان شناسی مشهود است گاهی انسان با دلیل (انتخاب نادرست )یا بی منطق ( تنوع طلبی )در صدد حذف همسفر زندگی اش از زندگی روزمره اش است ولی بنا به عدم توان  ( پرداخت مهر و نفقه ) و یا ضرورت شخصی ( در پوش زدن بر زشتی های اخلاقی که نیاز دارد اسم کسی را همرا ه خود یدک بکشد) به این نتیجه می رسد که با حفظ وضعیت موجود ( زندگی مشترک از سر اجبار )بی تفاوت به مشکلات روحی همسفرش بتاخت روزهای عمر را سپری نماید و بی اهمیت است برایش بودن و نبودن روح و قلب همسفر عاشقش  که در گرد و غبار گذار مکان و گذر زمان بی اراده کشیده می شود ولی جای سوال دارد که با اینهمه چرا همسفر می گوید :

کاری بجز دوست داشتن تو
من بلد نیستم
بامن بدی کردی ولی من
با تو بد نیستم

و تنها پاسخ ترس از موقعیت مجهول بعدی و کابوس تکرار فرار گرفتن در بندو حصار  - دیگر بنده ی شهوتی است پس محبتی که خارها را گل میسازد دستاویز می شود تا بی اختیار دوست بدارد  

تلخی نکن،تندی نکن          تو هم گرفتار منی
بیشتر ازاینم بدکنی            تو پیش من نمیشکنی
خود زمستونم باشی          هنوز هوای تو خوشه
دل سختی کولاک تو          اگرچه عاشق می کشه

در روابط زندگی مشترک آنچه عمده و اساس است امور روحی و معنوی و عشق و عاطفه و احساسات است در کانون ازدواج -نقطه پیوند دو طرف بیکدیگر دل است و به سختی می شود دل را دو نیمه کرد و در دو جا به گرو گذاشت می توان گفت که عشق و پرستش ذاتا یکه شناس است و شریک و رقیب نمی پدیرد آدمی طبعا در اختیار دل است نه دل حتما در اختیار آدمی و مخلص کلام اینکه عشق و احساسات هرگز در صورت تعدد اوج نمیگیرد که در وحدت میگیرد  

پس حتی اگر نیمه ی دل در گرو دلدار غریبه ای باشد نیمه ی دیگرش گرفتار دلدار آشنای قبلیست و این گسستن و شکستن نیمه ی دل حتی با وجود تلخی و تندی با  برخوردهای سرد همجنس کولاک زمستان عملی نیست  با اینهمه زنی که در بند محبت مرد زندانی است فقط می تواند بگوید :

کاری بجز دوست داشتن تو
من بلد نیستم
بامن بدی کردی ولی من
با تو بد نیستم

و پیام این بیان که ریشه در روحیات ذاتی زن دارد بنوع دیگری در اشعار فروغ فرخزاد آمده که :

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به ابهام آن نیاندیشم

چون همین دوست داشتن زیباست

رضا راد   ترانه سرا

reza rad - lyrics

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:40  توسط رضا راد 

شنبه هشتم فروردین 1388
 

ترانه ی منتخب این پست ترانه ای از زویا زاکاریان با اجرای داریوش اقبالی با آهنگ و تنظیم داود اردلان از آلبوم سفره ی سین و بنام :

سفره ی سین

پلاس کهنه ی اندیشه را دور باید انداخت
زمان بر مغز و پوست کهنگی میتازد امروز
چه کم داریم من و تو از درخت و سنگ بی مغز و زمین ای دوست
بنگر بنگر زمین هم پوست میاندازد امروز
پلاس کهنه ی اندیشه را دور باید انداخت

زمستان هر چه بود تاریک و طولانی
دل ما هر چه شد سرد و زمستانی
زمین اما به دور از کینه ی بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
زمین اما به دور از کینه ی بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
نشسته با گل و خورشید به مهمانی

به شاد باش شمیم بارش نم نم
به فال نیک دیدار گل مریم
بیا تا یک نفس شکرانه ی امروز
به داغ دل فراموشی دهیم با هم
به داغ دل فراموشی دهیم با هم


بزن ای طبل باران
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
به گوش خاک محزون
بیائید سفره ی عید
بیائید سفره ی عید
بچینیم قاصدکها
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما
به جای سوگ و سرما

زمستان هر چه بود تاریک و طولانی
دل ما هر چه شد سرد و زمستانی
زمین اما به دور از کینه ی بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
زمین اما به دور از کینهء بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی
نشسته با گل و خورشید به مهمانی

تماشا کن در آینه ی نوروز
نمیبینی غبار قصه ی دیروز
مبادا بر چلیپای شب سرما
مسیحائی چنین بخشنده و دلسوز
مسیحائی چنین بخشنده و دلسوز


بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
به گوش خاک محزون
بیائید سفره ی عید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما
به جای سوگ و سرما

سلام ای سایه ی سالار سرو ناز
سرود سار و سحره سور عشق ورزی
سپیده سیل سوسن در سحر با ماست
سمنبو ساعت سرشار سرسبزی
سمنبو ساعت سرشار سرسبزی


بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
به گوش خاک محزون
بیائید سفره یعید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما
به جای سوگ و سرما
بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
به گوش خاک محزون
بیائید سفره ی عید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما
به جای سوگ و سرما

ترانه را از اینجا بشنوید
 

 و اما نقد ترانه :

 

 پلاس کهنه ی اندیشه را دور باید انداخت
زمان بر مغز و پوست کهنگی میتازد امروز
چه کم داریم من و تو از درخت و سنگ بی مغز و زمین ای دوست
بنگر بنگر زمین هم پوست میاندازد امروز
پلاس کهنه ی اندیشه را دور باید انداخت

بند آغازین ترانه قرائت دیگری است از دو بیت معروف ملای روم :

ای برادر تو همه اندیشه ای     مابقی خود استخوانو ریشه ای

گر بود اندیشه ات گل گلشنی     ور بود خاری تو هیمه گلخنی

همچنانکه می بینید سراینده اندیشه محور است و  آدمیان بی فکررا دعوت به تامل در گذر زمین و زمان و هستی می کند  

گل نمادی از طراوت و سرزندگی (فصل بهار) و خار نمادی از خشکی و جمود(فصل زمستان) نمادهای محسوس ابیات مولاناست ولی سراینده ی سفره ی سین این نمادها را در بند آغازینش نامحسوس و مستتروارد ترانه می کند :

زمستان هر چه بود تاریک و طولانی
دل ما هر چه شد سرد و زمستانی
زمین اما به دور از کینه ی بهمن
نشسته با گل و خورشید به مهمانی

 

زمین سرمای بهمن را کینه نمی کند چرا که می داند که بزودی زمستان می رود و رو سیاهی به ذغال می ماند و این درس عبرتی است برای دل ما که کینه توزی را دور بریزد و بداند که :

از محبت خارها گل میشود

مراعات نظیر این چارپاره ( زمستان بهمن سرد ..) به طرز بی نظیری با در گیر شدن در محورهای عرضی و طولی اثر پیام انسانی عشق و محبت را در لایه های زیرین اثر به گوش انسانهای دلسرد و زمستانی که بارقه ی امیدی در دلشان نیست می رساند 

به شاد باش شمیم بارش نم نم
به فال نیک دیدار گل مریم
بیا تا یک نفس شکرانه ی امروز
به داغ دل فراموشی دهیم با هم

شکر نعمت ( شمیم بارش نم نم- دیدار گل مریم )  نعمتت افزون کند و کفر ( فراموش نکردن داغ دل و غم و غصه ) نعمت از کفت بیرون کند

پس به توصیه سراینده  شاد باش و شاد زی

 

تماشا کن در آینه ی نوروز
نمیبینی غبار قصه ی دیروز
مبادا بر چلیپای شب سرما
مسیحائی چنین بخشنده و دلسوز

آئینه آن روز که گیری بدست           خود شکن آن روز مشو خود پرست

اینبار سراینده نوروز را آئینه ی بی غبار عبرت انسان قرار داده است که در حاشیه ی یک شب سرد پس از صبرسختیهای زمستان چونان مسیحا رسول مهربانی و مهرورزیست چارپاره با استعانت از ترکیب بدیع چلیپای شب سرما و کلمه ی چنین به  موسیقی درونی خاصی رسیده که این موسیقی طرب انگیزو نشاط بخش است و تطابق شعرو موسیقی نیز به طرز روانی بی تکلف جاری شده

بزن ای طبل باران
برقص ای بید مجنون
رسیده پچ پچ گل
به گوش خاک محزون
بیائید سفره ی عید
بچینیم قاصدکها
هزاران سین تازه
به جای سوگ و سرما

با به صدا در آمدن  طبل خوش ضرب باران  بهاری بید مجنون به رقص می آید که پچ پچ گل هم هم گام با این ضرب خاک محزون را از خواب زمستانی بیدار کرده است 

قاصدکها هم از این ترنم بهاری بوجد آمدند واز راه رسیدند تا با حذف دو سین سوگ و سرما  سین های تازه ه ای جایگزین سفره ی عید نوروز نمایند 

سلام ای سایه ی سالار سرو ناز
سرود سار و سحره سور عشق ورزی
سپیده سیل سوسن در سحر با ماست
سمنبو ساعت سرشار سرسبزی

با تاختن عوامل مراعات نظیر بند قبلی (باران - بید مجنون - گل -خاک محزون ) بر مغزو پوست کهنگی زمان با استفاده از صنعت واژآرائی ( کلمات با حرف مشترک که در اینجا سین است ) با چیدمانی منطقی و احساسی سفره ی بیشتر از هفت سین لبریز از عطر سمن و یاسمن  ( سمنبو)سراینده در آغاز مجدد زمان ( بهار ) آرایش و چیدمان شده که پیامش دوستی و سلام  و آخر هر سلام جای خداحافظ  است

یا مقلب القلوب و الابصار ... حول حالنا الی احسن الحال

قلوبتان درپناه حق

 رضا راد   ترانه سرا

reza rad -lyrics

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:43  توسط رضا راد 

دوشنبه دوازدهم اسفند 1387
ترانه ی منتخب این پست ترانه ای از زویا زاکاریان با آهنگ و تنظیم و اجرای مارتیک بنام : 

 گریه

گاهی این دنیا مثه ما             با خودش مساله داره

میون زمین و آفتاب              ابر تیرگی می یاره

رنگ دریا بر میگرده           از هوای تلخ و تیره

همه ی چلچله ها رو             وحشت خزون میگیره

 

گل من گلایه کم کن             ابر غصه ابدی نیست

بزار آسمون بباره               گریه هم چیز بدی نیست

 

گم میشه روی لب گل          رنگ آفتابییه خنده

پر میشه زمین غربت         از تهاجم پرنده

اما اما تو می دونی            پشت این بارونه یکریز

روز خوشرنگییه دنیاس     نوبت بدرود پائیز

 

 

گل من گلایه کم کن             ابر غصه ابدی نیست

بزار آسمون بباره               گریه هم چیز بدی نیست

 

ما هنوزم پر از آفتاب          شب فروزو و سایه سوزیم

روشنائی با دل ماست          چه بسوزیم چه نسوزیم

نون و آب این زمینم           اگه خون جگر ماست

غم نخور که غصه ی ما       حرف عاشقای فرداست

  

گل من گلایه کم کن             ابر غصه ابدی نیست

بزار آسمون بباره               گریه هم چیز بدی نیست

ترانه را از اینجا بشنوید

و اما نقد ترانه :

 

گاهی این دنیا مثه ما             با خودش مساله داره

میون زمین و آفتاب              ابر تیرگی می یاره

رنگ دریا بر میگرده           از هوای تلخ و تیره

همه ی چلچله ها رو             وحشت خزون میگیره

 

 

سراینده در بند آغازین ترانه  از دنیای ملون الاحوال صحبت به میان می آورد

چرا باید در دنیائی که آفتابش نمادی از  روشنی و امید  برای زمین است گاهی ابر تیره که نمادی از تیرگی و یاس است - بنشیند

چرا باید دریا که رنگ آبی آن نمادی از دلارامی و پاکی است  گاهی با هوای ابری و تیره  به رنگ سرد خاکستری در آید که نمادی از  دلسردی و غبار آلودگی است

و چرا باید  نغمه ها شاد و  دلنواز چلچله ها که نمادی از دلخوشیست  در گرگ ومیش ابری روزی خزانی که نمادی از دلمردگیست به وحشت و خاموشی گراید

بند آغازین ترانه پاسخی به این سوالهاست که سراینده  نفی بر نهضت نهیلیسم و  پوچ گرائی دارد  و به مخاطبش می گوید  :

 

گل من گلایه کم کن             ابر غصه ابدی نیست

بزار آسمون بباره               گریه هم چیز بدی نیست

 

ابر رفتنی است و آفتاب در راه است

گریه هم صیقل دهنده روح و ضمیر انسان است و چیز بدی نیست .

و پایان شب سیاهی که مملو از هوای تلخ و تیره بود سپید و روشن است

سراینده با ایهام مستتر در گریه در داستان خطی اش ضرورت غرش ا بر و بارش باران  را دستاویزی قرار داد برای بیان این مطلب که :

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

 

گم میشه روی لب گل          رنگ آفتابییه خنده

پر میشه زمین غربت         از تهاجم پرنده

اما اما تو می دونی            پشت این بارونه یکریز

روز خوشرنگییه دنیاس     نوبت بدرود پائیز

 

در این بند گلی پژمرد و روی لبش رنگ آفتابییه خنده محو شد.

این نشان از قحطی و خشکسالیست در حالیکه سراینده خبر از بارانی ممتد و مستمر داده

این چارپاره در عین بلاغت فصیح نیست و یا شاید منطق چیدمان واژگان خوب در نیامده است

با بارش مستمر -فصل خشکسالی و پژمردگی بسر آمد و موسم بدرود پائیز رسیده که پیش در آمدی بر فصل خوشرنگی دنیاس .

 

نظام علی و معللولی جهان جمع اضداد را می طلبد

همچنانکه سایه سار ابر  در برابر ستیغ آفتاب معنا پیدا می کند

جای گلایه ندارد که در پس هر خنده آخر گریه ای باشد

گل من گلایه کم کن             ابر غصه ابدی نیست

بزار آسمون بباره               گریه هم چیز بدی نیست

 

...

ما هنوزم پر از آفتاب          شب فروزو و سایه سوزیم

روشنائی با دل ماست          چه بسوزیم چه نسوزیم

نون و آب این زمینم           اگه خون جگر ماست

غم نخور که غصه ی ما       حرف عاشقای فرداست

 

سراینده معمای تضاد  شب فروز ی و سایه سوزی اش را با بی تفاوتی در سوختن و نسوختنش پاسخ داده است

و این چیزی نیست جز قضا و قدر الهی و عجز اختیار و اراده ابنا بشر در مقابل این قدرت

می توان ققنوس وار به هفت شهر عشق رسید و با خون جگر برای رسیدن به معراج آسمان- بی غم  آب و نان  دلبستگی به زمین را چوب حراج زد و به مرحله تسلیم رسید و این مرحله با صبر و بی گلایه ممکن است پس :

 

گل من گلایه کم کن             ابر غصه ابدی نیست

بزار آسمون بباره               گریه هم چیز بدی نیست

ر ضا ر ا د ترانه سرا

reza rad - lyrics

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:43  توسط رضا راد 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
ترانه ی منتخب این پست ترانه ای از زویا زاکاریان از آلبوم حسرت پرواز با آهنگ و تنظیم شوبرت اواکیان و اجرای ابراهیم حامدی بنام : 

من اگه خدا بودم

من اگه خدا بودم

شهر بم هرگز نمی‌لرزید

نیمه شب اون غنچه‌ی نوزاد

از نگاه مرگ نمی‌ترسید

 

من اگه خدا بودم

مادرای دجله‌ی خونین نمی‌مردن

از فرات سرخ آلوده

نوعروسا ماهی ِ مرده نمی‌خوردن

 

من اگه خدا بودم

دخترای اورشلیم و غزّه و صیدا

جای حکم تیر و نارنجک

ترانه می نوشتن روی دیوارا

 

هر کسی جای خدا بود

شاهد این  روزگار و این زمین زار

دست‌کم معجزه‌ای می‌کرد

برای بچه‌های بی‌کس و بیمار

 

اگه کفره کلام من

یکی حرفی بگه به‌تر

وگرنه بازی واژه

نمی‌بازم من ِ کافر

 

صدای زنگ بی‌رحمی

سر هر کوچه و برزن

به گریه می‌رسه از درد

دل سنگ و دل آهن

 

اگه دیوار کجی‌ها

رفته بالا تا ثریا

دست معمار خدا بود

خشت اول من و ما

ترانه را از اینجا  بشنوید

 

 

و اما نقد ترانه به قلم توانای استاد احسان سلطانی برگرفته از وبلاگ :

http://taraaneyenovin.blogfa

 

ضروری‌ست در ابتدای این نوشته عنوان نمایم که آن چه در پیوست با محتوای این ترانه آورده‌ام، تنها، برداشت من است از آن چه در ترانه‌ موجود می‌باشد، و علی‌رغم میل درونی، جهان‌بینی و ایدئولوژی خود را درباره‌ی مسائلی نظیر خدا، جبر و اختیار، جنگ‌های خاورمیانه و غیره در این نوشتار دخالت نداده‌ام، زیرا برای مداخله‌ی جهان‌بینی و ایدئولوژی شخصی‌ام –خاصه حول مسائل فوق‌الذکر–، نیازمند مجالی بیش‌تر از یک مقاله‌ هستم.

 

زویا زاکاریان ترانه‌سرایی‌ست که اگر چه کارنامه‌ی هنری‌اش کم‌ترانه‌تر از کارنامه‌ی اردلان سرفراز، شهیار قنبری و ایرج جنتی عطایی است، اما به دلیل بیش از سه دهه فعالیت ارزش‌مندش در این عرصه و آفرینش ترانه‌هایی زیبا و نیز هم‌کاری‌اش با هنرمندان نام‌داری نظیر واروژان، گوگوش، داریوش، ابی، سیاوش قمیشی و... می‌توان نام وی را در کنار نام سه ترانه‌سرای فوق‌الذکر قرار داد. مضمون‌پردازی قدرت‌مند، زبان پویا و متناسب با محتوا، ایماژهای زیبا و موسیقی بیرونی متنوع، بر بسیاری از ترانه‌های مطرح‌ترین بانوی ترانه‌سرای ایران، چتر گسترانیده‌است.

 

آن‌چه از نظر خواهید گذراند نگاهی‌ست به ترانه‌ی من اگه خدا بودم که با آهنگ‌سازی و تنظیم شوبرت آواکیان در جدیدترین آلبوم ابی (حسرت پرواز) قرار دارد. هم از آن دست که پیداست، در نخستین بند این ترانه، ترانه‌سرا دل‌خراشیدگی ِ خود را از یک رخ‌داد تلخ طبیعی، و در بندهای دوم و سوم و چهارم، اندوه‌گینی‌اش را از زندگی ِ جَنگ‌آلوده‌ی بشری و زاری و نزاری ِ انسان‌ها بازگو می‌کند:

 

من اگه خدا بودم

شهر بم هرگز نمی‌لرزید

نیمه شب اون غنچه‌ی نوزاد

از نگاه مرگ نمی‌ترسید

 

من اگه خدا بودم

مادرای دجله‌ی خونین نمی‌مردن

از فرات سرخ آلوده

نوعروسا ماهی ِ مرده نمی‌خوردن

 

من اگه خدا بودم

دخترای اورشلیم و غزّه و صیدا

جای حکم تیر و نارنجک

ترانه می نوشتن روی دیوارا

 

هر کسی جای خدا بود

شاهد این  روزگار و این زمین زار

دست‌کم معجزه‌ای می‌کرد

برای بچه‌های بی‌کس و بیمار

 

جهان‌بینی ِ موجود در من اگه خدا بودم قائل به وجود خدایی‌ست که انسان‌ها را آفریده و پس از آن سناریوی سرنوشت لایتغیّر ایشان را تحریر نموده‌است و اکنون که این سناریو، به مذاق ترانه‌سرا، چونان حنظل، تلخ و ناخوش‌آیند آمده‌است، آروز می‌کند که کاش سناریست سرنوشت جهان، خود ِ او، و یا موجودی به مهروَری و دل‌سوزی ِ یک مادر بود، تا سناریوی جهان را به‌تر و زیباتر از این بنویسد. ترانه‌سرای من اگه خدا بودم به قسمت و تقدیر معتقد است. معتقد است که آن‌چه بر سر مردم بم آمده است مقدّر بوده است و قسمت مردم بم، توسط خدا این‌گونه منظور شده است و اگر وی جای خدا بود با دست‌ودل‌بازی ِ بیش‌تری این نواله‌ی ناگزیر (1) را قسمت می‌کرد و یا دست‌ِکم معجزه‌ای می‌کرد برای بچه‌های بی‌کس و بیمار.

 

بند پنجم و تحدی موجود در آن، توجه مخاطب را به این نکته جلب می‌کند و وی را به این باور می‌رساند که من اگه خدا بودم حاوی یک جهان‌بینی مهم است و ترانه‌سرا بر القاء این جهان‌بینی اصرار می‌ورزد و هرگز قصد ابراز یک گلایه‌ی ساده‌ی سیاسی-اجتماعی را ندارد:

 

اگه کفره کلام من

یکی حرفی بگه به‌تر

وگرنه بازی واژه

نمی‌بازم من ِ کافر

 

بند ششم نیز بازتابش دوباره‌ای‌ست از سیمای رنگ‌باخته‌ی جهان، البته با تصاویری دیگر:

 

صدای زنگ بی‌رحمی

سر هر کوچه و برزن

به گریه می‌رسه از درد

دل سنگ و دل آهن

 

بند هفتم واگویه‌ی صریح‌تر تقدیرگرایی ِ بندهای نخستین ترانه است و طبعاً هیچ سنخیت رایجی با جهان‌بینی ِ اختیارمحور ندارد:

 

اگه دیوار کجی‌ها

رفته بالا تا ثریا

دست معمار خدا بود

خشت اول من و ما

 

این بند با وضوحی دو چندان چنان می‌نمایاند که ترانه‌سرا به گونه‌ای از جبر، اعتقاد دارد. زیرا عمل شماره‌ی X انسان را نتیجه‌ی نامتغیر عمل‌کرد شماره‌ی X-1 انسان می‌داند و عمل شماره‌ی X-1 انسان را نتیجه‌ی نامتغیر عمل‌کرد شماره‌ی X-2، و این سلسله اعمال ِ جبرزده، تا جایی به عقب باز می‌گردد که نخستین عمل از جانب خدا به انسان تحمیل شده است. این، یک جهان‌بینی ِ جبرمحور است که البته نافی وجود خدا نیست. چیزی شبیه به این جهان‌بینی (که در عین جبرمحوری، نافی وجود خدا هم نباشد) در فرقه‌ی اشاعره (2) نیز وجود داشت. اشاعره نیز معتقد بودند که بد و نیک کارها همه آفریده‌ی خداست و بنده را به هیچ وجه اختیار نیست. (3)

پیشینه‌ی ادبیات فارسی، از عقاید اشعری خالی نیست و به ویژه در قرون اولیه‌ی پس از ظهور فرقه‌ی اشاعره، برخی از شعرا و نویسندگان، اشعری بودند. بعضی از غزلیات حافظ نیز برخی از حافظ‌ شناسان را بدین باور رسانده که حافظ هم اشعری بوده است:

 

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

که من ِ دل‌شده، این ره، نه به‌خود می‌پویم

در پس ِ آینه، طوطی‌صفتم داشته‌اند

آن‌چه استاد ازل گفت بگو، می‌گویم

من اگر خارم اگر گل، چمن‌آرایی هست

که از آن دست که می‌پروردم، می‌رویم

...

 

و:

 

مرا مِهر سیه‌چشمان ز سَر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان‌ست این و دیگرگون نخواهد شد

...

مرا روز ازل کاری به‌جز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن‌جا رفت از آن افزون نخواهد شد

 

و:

 

رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست

و:

 

برو ای زاهد و بر دُردکِشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن‌چه او ریخت به پیمانه‌ی ما ‌نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده‌ی مست

 

و:

 

مکن به نامه‌سیاهی ملامت من مست

که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟

 

مسئله‌ی جبر و اختیار در ادبیات آن دوره و به ویژه در مثنوی مولانا که جنبه‌ی تعلیمی هم داشته، در چند سطح مورد بررسی قرار ‌گرفته است. در ابتدایی‌ترین سطح، جدال بر سر این است که افعال روتین ِ انسان‌ها، اختیاری‌ست یا نه؛ و مولانا درباره‌ی چنین مسئله‌ای که در نظر وی ساده نیز جلوه می‌کرده، به سطحی‌ترین شکل ممکن پاسخ داده است:

 

این که "فردا این کُنم یا آن کُنم؟"

این دلیل اختیار است ای صنم

 

و:

 

گر نبودی اختیار این شرم چیست؟

وین دریغ و خجلت و آزرم چیست؟

 

و:

هیچ گویی سنگ را: "فردا بیا

گر نیایی من دهم بد را سزا"؟

 

پنداری مولوی بر این عقیده بوده که برای آنان که دغدغه‌شان در چنین سطحی‌ست، و مشغولیت ذهنی‌شان، جدال بر سر جبری بودن یا اختیاری بودن افعال روزانه است، همین پاسخ کفایت می‌کند. این سطح از مسئله‌ی جبر و اختیار، گویا در اشعار حافظ مورد اشاره واقع نشده است و شاید همان‌گونه که رفت، علت پرداختن مولوی به این سطح از مسئله‌ی جبر و اختیار، وجود جنبه‌ی تعلیمی در مثنوی معنوی است.

اما یکی از انگیزه‌های پررنگ حافظ جهت مطرح نمودن مسئله‌ی جبر و اختیار در اشعارش این بوده که، حافظ با عقاید زاهدان دوره‌ی خود سخت مخالف بود و به هنگام منازعات ایدئولوژیک، و برای رَستن از مجادلاتی که در آن‌ها طرَف ِ مجادله را فاقد پتانسیل لازم برای گفت‌وگویی منطق‌مدار می‌یافت، اغلب به نوعی از جبر پناه می‌بُرد(4) و این‌گونه عنوان ‌می‌نمود که هر راهی که پیش روی انسان قرار دارد، راهی‌ست که پیش پای او قرار داده شده و بنا بر این بوده که حافظ، رند (5) باشد و خرقه‌سوز (6)، و برخی زاهد باشند و بدخو (7) و خودبین (8) و گران‌جان (9). نمونه‌‌ی امروزی، غیر اسطوره‌ای، علمی و طبعاً غیرمذهبی ِ توجیهی که حافظ از آن بهره می‌گرفت را در نظریات روان‌شناسان نام‌داری نظیر زیگموند فروید(10) و کارل گوستاو یونگ (11) نیز می‌بینیم. فروید، شخصیت انسان را به سه بخش مجزای نهاد ، خود و فرا‌‌‌‌خود (12) تقسیم نمود. بر طبق این تقسیم‌بندی، نهاد، جایگاه غرایز را تشکیل می‌دهد و از هنگام تولد وجود داشته و کارکرد آن در جهت کسب لذت و اجتناب از درد است. خود، بخشی از شخصیت است که هنگام کنش متقابل کودک و محیط پیرامونش شکل می‌گیرد و در واقع به عنوان واسطه‌ای بین نهاد و دنیای خارج عمل می‌کند. فراخود، بخش اخلاقی، اجتماعی و قضایی شخصیت است و کوشش آن بیش‌تر برای رسیدن به آرمان‌هاست تا واقعیات. (13)

یا بنا بر عقیده‌ی یونگ، روان ِ نوزاد انسان کارمایه‌ی بی‌شکلی نیست که منتظر سازماندهی توسط محیط باشد بلکه در واقع مجموعه‌ای پیچیده و سازمان‌یافته از ظرفیت‌هایی است که تحقق و تظاهر آن‌ها وابسته به محرک‌های محیطی مقتضی است. (14)

طبعاً یکی از نکاتی که از این نظریات فروید و یونگ برمی‌خیزد این است که بخشی از شخصیت انسان توسط ژن به وی تحمیل شده است.

بی‌تردید جهان‌بینی ِ موجود در من اگه خدا بودم ارتباطی با آن چه که از نظریات علمی فروید و یونگ عنوان شد، ندارد. چرا که گلایه‌ی ترانه‌سرا تنها از بدنهادی ِ انسان‌ها نیست. وی از رخدادهای طبیعی ناگوار هم اعلام انزجار می‌کند و همان نسخه‌ای را که برای جنگ و ستم و نابرابری می‌پیچد، برای زمین‌لرزه‌ی بم هم در نظر می‌گیرد.

 

سوژه‌ی این ترانه اگرچه تا کنون در تاریخ ترانه‌ی نوین دیده نشده است (15)، اما در شعر صبر خدای رحیم معینی کرمانشاهی با سوژه‌ای که خاصه در نگاه نخست بی‌مشابهت با من اگه خدا بودم نیست، مواجهیم. با این حال، با مَبلغی تأمل، به تفاوت‌هایی بنیادین میان این دو پی می‌بریم. آن چه معینی کرمانشاهی در شعر صبر خدا (16) عنوان کرده، نگاهی شاعرانه به جهان نابرابری‌ها و تیرگی‌هاست. در صبر خدا، شاعر، ظلم و بی‌عدالتی ِ اجتماعی را که به زعم خود زاییده‌ی اختیار و رفتار آگاهانه‌ی انسان‌هاست، مذمت می‌کند و این مذمت در مَعیّت جهان‌بینی‌یی اختیارمحور، چنین شکلی به خود گرفته است:

 

...عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

نه طاعت می‌پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده...

 

...عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب و تماشای

تمام زشت‌کاری‌های این مخلوق را دارد

 

اما در من اگه خدا بودم، همان‌گونه که رفت، با سیاق جهان‌بینیک (17) متفاوتی مواجهیم، از این دست که در این ترانه مناسبات تلخ و تاریک بشری و جهان ِ غرقه در رنج و تخاصم و نیز حوادث غیرمترقبه همه و همه به طور مستقیم به خدا منتسب شده‌است و این تقدیرگرایی، تفاوتی بنیادین دارد با صبر خدایی که نقار و کینه‌ورزی ِ انسان‌ها را حاصل اختیار آن‌ها می‌داند.

 

از محتوای من اگه خدا بودم که عبور کنیم، متأسفانه سینتکس این ترانه خالی از نقصان نیست. در بیت وگرنه بازی واژه، نمی‌بازم من ِ کافر خلاء حرف اضافه‌ی در پیش از کلمه‌ی بازی و یا کم‌بود رای مفعولی، کاملاً به چشم می‌آید و خسرانی که بر روانی و رسانش بیت وارد آمده، مشهود است (18). خطاهایی از این دست، از ترانه‌سرایانی که در سطح نخست عرصه‌ی ترانه‌سرایی فعالیت می‌کنند، نابخشودنی‌ست.

 

قافیه‌های من اگه خدا بودم همانند قافیه‌های بسیاری از ترانه‌های زاکاریان، از منظر تنوع، غنی‌ست، که این غِنا، شادابی خاصی را به ترانه تزریق می‌کند. اوج این شادابی را در کیوکیوبنگ‌بنگ می‌بینیم. ترانه‌های زاکاریان، از این لحاظ (تنوع در قافیه‌ها)، اگر از ترانه‌های شهیار قنبری قدرت‌مندتر نباشند، بی‌شک با ترانه‎های وی برابری می‌کنند.

 

زبان من اگه خدا بودم نیز همانند زبان بسیاری از ترانه‌های زاکاریان، از منظر تنوع واژگان، غنی‌ست، تنوعی که پیش‌تر در کیوکیوبنگ‌بنگ به اوج غنا و جذابیت رسیده‌بود. این‌گونه احساس می‌شود که زاکاریان به دور از بسیاری از موانع ذهنی، جواز ورود انواع واژگان را، بسته به نیاز ترانه‌اش، صادر می‌کند و این تنوع در دیکشن (19)، تازگی و طراوتی خاص را به سَمت ترانه‌هایش رهنمون شده‌است. ترانه‌های زاکاریان، از لحاظ تنوع در دیکشن نیز، اگر از ترانه‌های شهیار قنبری قدرت‌مندتر نباشند، بی‌شک با ترانه‎های وی برابری می‌کنند.

 

در پایان و از آن‌جا که سخن از زبان این ترانه به میان آمد بد نیست نگاهی گذرا داشته باشیم به ابزار زبانی ِ ترکیب‌سازی. ترکیب‌سازی یکی از ابزارها و اختیارات زبانی ِ ترانه‌سرایان است که ترانه‌سرایان به تناسب پسند و به قدر توانایی خود از آن بهره‌ می‌گیرند. این ابزار در ترانه‌های زاکاریان –همانند ترانه‌های اردلان سرفراز– کم‌تر از ترانه‌های شهیار قنبری و ایرج جنتی‌عطایی به کار رفته است که شاید اصلی‌ترین علت این مسئله سادگی و روانی بیش‌تری‌ست که ترانه‌های زاکاریان و سرفراز به نسبت ترانه‌های جنتی‌عطایی و قنبری دارند. استفاده‌ از ترکیبات، مَبلغی از سادگی و روانی ترانه‌ها را می‌کاهد. البته ترکیب‌سازی اگر با درایت ترانه‌سرایانه هم‌راه نباشد مخلّ سیّالیت ترانه نیز خواهد گردید، اما اگر هوش‌مندانه به کار رود، گرچه قدری از سادگی و روانی ترانه‌ها را خواهد کاست، با این حال، واژه‌نامه‌ای را که هر ترانه‌سرایی برای گزینش واژگان، در ذهن دارد، قطورتر می‌سازد و نتیجتاً تنوع‌بخش زبان ترانه خواهد شد. از ترکیبات ترانه‌های زاکاریان‌ می‌توان به طلابانو، گِل‌موج، خورشید‌سوار، خورشیدنشان، عاشق‌آفرین و غزل‌بوس اشاره داشت که البته موفقیت یا عدم موفقیت این ترکیبات باید به هنگام حضورشان در ترانه‌ها محک بخورد و قضاوت در باب صورت انتزاعی‌شان عاری از اشکال نیست.(20)

 

 

 

پانوشت:

(1) از شاملو و نظامی گنجوی‌ست:

مرا دیگر گونه خدایی می‌بایست

شایسته‌ی آفرینه‌ای

که نواله‌ی ناگزیر را

گردن

کج نمی‌کند.

(شاملو)

 

ناخوردنت ار چه دل‌پذیر است

زین یک دو نواله، ناگزیر است

(نظامی گنجوی)

(2) فرقه‌ی اشعری در اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهارم هجری ظهور کرد و به نام مشهورترین ِ رؤسای خود، ابوالحسن اشعری که از اخلاف ابوموسی اشعری بود نام‌گذاری شد. (منبع: لغت‌نامه‌ی دهخدا)

(3) لغت‌نامه‌ی دهخدا – واژه‌ی اشاعره

(4) گاه هم، شیوه‌ی حافظ، نه پناه بردن به جبر، که دهن‌کجی به زاهدان خشکیده‌مغز بود:

 

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت

 

(5):

نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ

طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد

(6):

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب‌شناسی ز که آموخته بود؟

(7):

گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است

که چو صبحی بدمد در پی‌اش افتد شامی

(8):

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو

راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

(9):

توبه‌ی زهدفروشان گران‌جان بگذشت

وقت رندی و طلب کردن رندان پیداست

(10) Sigmund Freud روان‌پزشک اتریشی (1856 – 1939)

(11): Carl Gustav Jung روان‌کاو و روان‌شناس سوییسی (1875 – 1961)

(12) Superego – Ego – Id

(13): زیگموند فروید بنیان‌گذار روان‌کاوی – نشر دانژه – ص 76

(14) یونگ و روان‌شناسی تحلیلی او – نشر دانژه – ص 49

(15) دست‌ِکم از سوی نگارنده دیده نشده است.

(17) از آن‌جا که پسوند ایک در برخی دیگر از نوشته‌های نگارنده به کار رفته است، بد نیست توضیحی را که دکتر شفیعی‌کدکنی در صفحه‌ی 35 بخش تحریر محل نزاع کتاب موسیقی شعر خود آورده‌است، مرور کنیم:

"یک نکته را هم این‌جا بگویم و آن مسئله‌ی کاربرد یا عدم کاربرد ]ایک[ است در کلماتی مانند زبان‌شناسیک و جمال‌شناسیک. خیلی‌ها مرا ملامت کردند که این‌ کار از شاعری چون تو قبیح است. اما در آن زمان که من این پسوند را به کار بردم احساس نیاز به آن داشتم و از شما چه پنهان، الآن هم دلم دنبال به کار بردن آن هست و چنین می‌اندیشم که ما به این پسوند نیاز مبرمی داریم. حال اگر این پسوند هزار و چند صد ساله‌ی ایرانی شبیه [ic] فرنگی است گناهش چیست؟ وقتی ما ]ایک[ را از هزار و چند صد سال پیش در کلماتی مانند نزدیک و تاریک و باریک و تاجیک و احتمالاً متواریک و امثال آن داریم به صِرف مشابهتش با [ic] فرنگی نباید آن را از زبان خویش برانیم. به‌خصوص که هیچ چیز دیگری جای آن را نمی‌گیرد. گیرم به جای sociologic گفتیم جامعه‌شناختی در مورد sociological و sociologicaly چه خواهیم کرد؟ ولی با داشتن ]ایک[ می‌توانیم بگوییم جامعه‌شناسیک، جامعه‌‌شناسیکی، جامعه‌شناسیکانه. کاف ]ایک[ کاف وقایه است مثل نون وقایه عربی. در زبان فارسی معاصر در چنین مواردی، ما، [ یا [ وقایه داریم، می‎گویند پهلویچی، یعنی منسوب به پهلوی (بندر انزلی سابق) یا انزلیچی، یعنی منسوب به بندر انزلی. چون انزلییی و پهلوییی به راحتی قابل تلفظ نیست."

(18) ابی در یکی از کنسرت‌های لس‌آنجلس خود، که مدت‌ها پیش از انتشار آلبوم حسرت پرواز برگزار شده بود، این بیت را این‌گونه خواند: وگرنه در بازی واژه، نمی‌بازم من ِ کافر؛ که قرائت این‌گونه‌ی این بیت نیز به موسیقی ِ کلام آسیب می‌رسانـَد.

(19) diction = گزینش واژه‌های مورد استفاده در اثر ادبی.

(20) بخش‌هایی از آن‌چه پیرامون جبر و اختیار در اشعار حافظ و مولوی آورده شد، الهام گرفته از سخنان دکتر عبدالکریم سروش است.

احسان سلطانی

رضا راد ترانه سرا

reza rad lyrics

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:53  توسط رضا راد 

چهارشنبه یازدهم دی 1387
 ترانه منتخب این پست ترانه ای است از زویا زاکاریان با آهنگ و تنظیم واروژان و اجرای فائقه آتشین بنام :

گهواره

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

همون گهواره اي كه خاطرم نيست
همون امنيت حقيقي و راست
همون جايي كه شاهزاده ي قصه
هميشه دختر فقيرو مي خواست

همون شهري كه قد خود من بود
از اين دنيا ولي خيلي بزرگ تر
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي شدم نه يك كبوتر

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر، كجاست گهواره ي من

نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه
نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم كن
دلم آغوش بي دغدغه مي خواد

تو اين بستر پاييزي مسموم
كه هر چي نفس سبزه بريده
نمي دونه كسي چه سخته موندن
مثل برگ روي شاخه ي تكيده

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

ببين شكوفه ي دل بستگي هام
چقدر آسون تو ذهن باد مي ميره
كجاست اون دست نوراني و معجز
بگو بياد و دستمو بگيره

كجاست مريم ناجي ، مريم پاك
چرا به ياد اين شكسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي
چرا دامن سبزش چتر من نيست

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

ترانه را از اینجا بشنوید

 

و اما نقد ترانه :

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

در بند آغازین ترانه که شاه بیت ترانه هم می باشد سراینده با استعانت از مراعات نظیر

گریه کردن و مادر و گهواره رجعتی به فصل معصوم کودکی دارد

خاطر دلمرده ای آزرده است   و دلتنگی بیت نشان از روحی نا آرام و پرتلاطم دارد که شاید تنها گهواره با حرکات خواب آورش آرامش بخش روح و روان باشد

همون گهواره اي كه خاطرم نيست
همون امنيت حقيقي و راست
همون جايي كه شاهزاده ي قصه
هميشه دختر فقيرو مي خواست

در این چارپاره صراحتا اشاره به امنیتی حقیقی شد اولین سوالی که به ذهن متبادر میشود تقابل امنیت کذب با امنیت حقیقیست و تمثیل عشق شاهزاده به دختر فقر – ودلزدگی شاهزاده از دنیای مجلل و دلبستگی به دنیای ساده دختر فقیر نشانی از معنای واقعی کلمه امنیت است و روایتگر داستان تکراری فقرو غنا با روایتی نو و بدیع ست

در تاریخ بسیار دیده ایم شاهزادگانی که در قلعه ای پرحصار با نگهبانان و خدم و حشم بسیار احساس امنیت ندارند و دائما در کابوس وحشت اند در حالیکه کلبه ی بی در و پیکر ساده زیستانی با فانوس محبت روشن و مملو از عشق و امنیت است   

همون شهري كه قد خود من بود
از اين دنيا ولي خيلي بزرگ تر
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي شدم نه يك كبوتر
 

هر چند که با تغییر مکان عطف بیان ولی به ابتدا :

ولی خیلی از این دنیا بزرگتر

به بلاغت کلامی بهتری می رسیدیم  - تضاد بکارگرفته شده بزرگ  و کوچک  که کوچکی در ترکیب قد خود من مستتر است تحسین بر انگیز است چرا که در خدمت روایت داستانی است که واگویه های دوران کودکی آدمی و گهواره خوابی اش را بیان می کند  و در لایه های زیرین این بند حقارت دنیای بظاهر بزرگ شاهان که قاصد ترس و وحشت است در برابر دنیای کوچک فقیران که قاصد آرامش و مهر و محبت است گوشزد می شود

دنیائی که در بزرگی آن معصومی کودکان و پرواز زیبای پرندگان بدست فراموشی سپرده شد .

نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه
نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم كن
دلم آغوش بي دغدغه مي خواد

راوی بحران روایت داستانش را بیان میکند

دختر فقیر و ساده دلی که سوار اسب زرین شاهزاده از شهر کوچکش به امید خوشبختی پا به دنیائی بزرگ و پر زرق و برق نهاده و با سراب عشق و محبت مواجه شده

سراینده تلنگری به والدین جامعه ایرانی زده که انتخاب خواستگار متمول شاید شرط لازم برای خوشبخت نمودن دختر باشد ولی قطعا کافی نیست و گلایه ی دختر گریان به مادرخندانی که زمانی نچندان دوردخترش را سپید بخت میدید خبر از سیاه بختی اش دارد  که تنها رجعت به  آغوش بی دغدغه ی مادر و سیر گریستن دختر آرام بخش روح طوفانی اش است

 

تو اين بستر پاييزي مسموم
كه هر چي نفس سبزه بريده
نمي دونه كسي چه سخته موندن
مثل برگ روي شاخه ي تكيده

سراینده با مراعات نظیر بی نظیری دیگر چارپاره ای بیدار خلق نمود

پائیز – سبزه – برگ – شاخه به کمک هم آمدند تا سختی ماندن در فصلی مسموم را به مخاطب روایت گوشزد نمایند

پائیزی با بستر مسموم که نمادی از فصل زندگی مشترک عاشق و معشوق داستان است نفس سبزه که نمادی از عشق است را بریده ولذا بسیار سخت و تلخ است که برگ که نمادی از معشوق روایت ( ختر فقیر و معصوم ) بر روی شاخه ای پوسیده و تکیده که نمادی از عاشق دروغین ( شاهزاده ) است بماند

ببين شكوفه ي دل بستگي هام
چقدر آسون تو ذهن باد مي ميره
كجاست اون دست نوراني و معجز
بگو بياد و دستمو بگيره

فصل مرگ نهال امید و آرزو رسیده است چرا که شکوفه های دلبستگی بدست باد سپرده شده است

گوئی مادر دختر فقیر داستان هنگامی که دخترش سوار بر اسب شاهزاده بسوی قصر طلا می رفت با ریختن کاسه آبی زیر لب گفته بود :

برو دست خدا بهمرات

که دختر فقیر در تنگنای مهر و عاطفه بیاد این دعای مادرانه افتاده و اینبار او در دلش می گوید :

كجاست اون دست نوراني و معجز
بگو بياد و دستمو بگيره

كجاست مريم ناجي ، مريم پاك
چرا به ياد اين شكسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي
چرا دامن سبزش چتر من نيست

در آخرین بند ترانه دختر فقیر قصه با ناامیدی از مادر فقیرش که گوئی در زیر فشار بار فقر و اختلاف طبقاتی  مرده است و حتی خود  خدا به خلق خدا متوسل میشود که در این میان با همجنسش مریم مقدس و پاک همذات پنداری میکند و از این بزرگ قدیسه ی تاریخ کمک میخواهد همچنانکه با اعجاز باریتعالی  در زمانهای دوراز رگبار هراس و بی پنائی و تنهائی رهیده بود  دامن سبزش را که زمانی مامن عیسی مسیح قرار داد چتر او قرار دهد و او را در گهواره اش آرام کند :

دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر ، كجاست گهواره ي من

رضا راد ترانه سرا

reza rad -lyrics

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:43  توسط رضا راد 

سه شنبه دوازدهم آذر 1387

ترانه ی منتخب این پست ترانه ای از زویا زاکاریان از آلبوم شبزده با آهنگ و تنظیم واروژان و اجرای ابراهیم حامدی بنام :

شبزده

عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی

تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود

کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا
به جستجوی شقایق

کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم
خورشید و بیرون بیاریم

هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز


خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه

روبه سحر نیست شبزده برگرد

ترانه را از اینجا بشنوید

و اما نقد ترانه :

عزیز بومی       ای هم قبیله     رو اسب غربت     چه خوش نشستی
تو این ولایت     ای با اصالت    تو مونده بودی     تو هم شکستی

سراینده در چارپاره ی آغازین با استعانت از ترکیبات کلامی پنج هجائی و  با بکار گیری صنعت بدیعی مدور  در سرایندگی هنرنمائی می کند از شاخصهای این صنعت شعری که از صنایع لفظی در فن بیان است قابلیت تقدم و تاخر ترکیبات در چینش مصراع میباشد بنحوی که لطمه ای به پیام شعر وارد نگردد مانند چینش جدید از چارپاره ی آغازین :

ای هم قبیله    عزیز بومی       چه خوش نشستی    رو اسب غربت     
تو این ولایت   تو مونده بودی      تو هم شکستی
       ای با اصالت

و یا :

رو اسب غربت    چه خوش نشستی   ای هم قبیله    ای با اصالت      
 تو مونده بودی   عزیز بومی          تو هم شکستی
     تو این ولایت

همچنانکه مشاهده شد می توان با حرکات مدور و دایره ای به گونه هائی متفاوت ولی با پیام کلامی ثابت چینش ترکیبات پنج هجائی چارپاره را تغییر داد . سراینده بی تکلف و بدون تقید با استعانت از این صنعت کمک شایانی به ایجاد موسیقی درونی چارپاره نمود . جدا از زیبائی لفظی ایجاد شده ترکیب وهم آلود اسب غربت – ایهامی را در فصل غریبی غربت شکل داد .

مراعات نظیر عزیز بومیهمقبیله - ولایت و با اصالت گشایشی بود در باب حب الوطن در ترانه :

تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود

عشق وطنی که نشانه ی ایمان غریب غربت نشین ترانه است و در ادامه با اعتراف به مومن بودنی از سر غرورملی به مام وطن و بی ذکر نام وطن که تدبیری بود جهت جهان شمول شدن ترانه – سپردن ریشه و اصالت ابا و اجدادی که تمام دار و ندار آدمی است را به دست باد هوای نفس -حسرت  آور قلمداد می نماید .   

کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا
به جستجوی شقایق

خزانی که قاصد خشکی و پژمردگی است با آواز خوش اغواگرش عاشقی را بی پروا به جستجوی شقایقی که قاصد طراوت و سرزندگی است میکشاند . تضاد فصول پائیز ( فصل ریزش ) و بهار ( فصل رویش شقایق ) به زیبائی بار تصویر سازی چاپاره را بدوش کشیده و در لایه های زیرین صدای خوشی اغواگرعاشقی دلباخته شده که مجهول بودن صاحب  صدا تعلیقی ایجاد نموده که جای تامل دارد 

کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم
خورشید و بیرون بیاریم
 

سراینده چون عامل بازدارنده ای شخصیت عاشق داستانش را از سفربی فرجامی که رو به تیرگی است منع میکند و از او میخواهد تا با ماندن در دیار در کنار یار فصل روشنی را رقم زنند و خورشید که نماد سازندگی ملی است را از پس ابر بیرون آورند . 

هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز

عاشقان بی پروا ی پرنده کم نبودند پرندگانی که هیچگاه برنده نبودند چون به نیت روز از شب گذشتند ولی بازنده شدند و برنگشتند  سراینده با زبان بی زبانی سرابی را برای پرندگان مهاجر تجسم می نماید و در ادامه :

خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
روبه سحر نیست شبزده برگرد

در لایه زیرین بند اول از چارپاره تیرگی شب رنگ واقعی خود را مینمایاند تیره رنگی که زنگ خطری است بر  نیرنگ فرهنگی  و سراینده  ضمن دعای سفر سلامت خاطر نشان می شود که علاج درد دلخستگی از رنگ شب قطعا سفر بسوی روز نیست  و همچنین بیراهه ی غروب غرور در غربت  به عاشق شبزده  که محو زرق و برق غرب است شناسائی و سراب سحر در سفر شبزده رو می شود

مخلص کلام که یار با نهی فرار مغزها به ماندن در دیار بتکرار توصیه میکند همچنانکه پیشتر گفته بود :

کنار ما باش که با هم
خورشید و بیرون بیاریم

چرا که بیرون کشیدن خورشید با حرکات انفرادی به تعبیر سراینده محکوم به فنا ست و ترکیب شبزده برگرد با ایهامی در خور اعتنا می گوید :ای شبزده  - شب زده برگرد

رضا را د ترانه سرا

reza rad - lyrics

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:36  توسط رضا راد 

پنجشنبه دوم آبان 1387

معرفی زویا زاکاریان بانوی ترانه ی نوین ایران

دخترکی زاده تهران و از جنس شیشه ای ترانه، زویا زاکاریان! تنها کسی که می توان نام او را در کنار سه نام بزرگ دیگر، شهیار قنبری، ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز قرار داد. خود او درباره خانواده اش می گوید: من در تهران به دنیا آمدم، اما خانواده ام اصالتا آذربایجانی هستند. پدر و برادرم ساز می زدند و مادرم خواننده یک گروه کر بود! ترانه نویسی را از سن سیزده چهارده سالگی آغاز می کند، یعنی در زمانی که یک نوجوان خویشتن خویش را می کاود، که هستم و که خواهم شد و چه خواهم کرد .پس از دیپلم، به دانشگاه پهلوی شیراز می رود تا پزشکی بخواند، اما پس از یک سال عشق به هنر او را بر آن می دارد که به تهران بازگردد و در دانشگاه هنرهای دراماتیک تحصیل نماید. در حضور استادی چون  خلیل موحد دلمقانی. نخستین ترانه اش چلچله نام دارد که آن را بر روی آهنگی از حسن شماعی زاده می نویسد. در سال هشتاد و چهار میلادی ایران را ترک می کند و به آلمان می رود و پس از دو سال به آمریکا مهاجرت می کند. در تمام این سالها چند نمایشنامه می نویسد و برای آوازخوانان بسیاری ترانه  می گوید. ترانه شب زده یکی از بهترینهای اوست با صدای ابی ( عزیز بومی ای همقبیله رو اسب غربت چه خوش نشستی ...) واز دید خودش بهترین ترانه هایش :

دوست و دشمن (با صدای مارتیک)

شب زده (با صدای ابی)

آذرآبادگان (داریوش)

کیوکیو بنگ بنگ (با صدای گوگوش)

او درباره ترانه می گوید:

سعی من بر آن بوده تا ترانه هایی بنویسم که مردم را وادار به اندیشیدن نماید و برانگیزاننده و مثبت باشد. لازم نیست تنها ترانه های عاشقانه بگویم. من می خواهم ترانه هایم تاثیر عمیقی روی مخاطبانم داشته باشد! یکی از آثار زیبای او ترانه ی خالی ( من خالی از عاطفه و خشم ..)است که آن را بر فیلم بوی گندم، به کارگردانی فرزان دلجو شنیده ایم.

زویا معتقد است که سه نفر از ترانه سرایان ایرانی بیشترین تاثیر را روی او داشته اند: پرویز وکیلی، تورج نگهبان و ایرج جنتی عطایی. ترانه ای از او به نام نامه وجود دارد که اشاره عمده اش به غربت نشینی و فراموشی میهن دارد، همانطور که پیشترک در ترانه شب زده نیز به این مضمون پرداخته شده است.(پاکت بی تمبر و تاریخ /نامه ی بی اسم و امضا ...) البته این ترانه توسط دو نفر از آواز خوانان خوبمان اجرا شد، سیاوش قمیشی و احمد رضا نبی زاده، که البته نسخه اجرا شده توسط نبی زاده، به نظر نسخه ای کاملتر می آید که ترانه سرا، با اندکی چاشنی طنز، آن را بر زبان آورده است.

اما یکی از آثار اخیر این ترانه سرای با ارزش که در حقیقت، جهش بزرگی در سبک ترانه سرایی او به شمار می رود، ترانه ی کیو کیو، بنگ بنگ است که آن را با صدای گوگوش شنیده ایم، پیش از آنکه گوگوش همکاریش را با شهیار قنبری آغاز کند!

اما زویا به جز ترانه سرایی، در زمینه نمایشنامه نویسی نیز دارای آثاری در خور می باشد. خود او درباره نمایشنامه هایش می گوید: در آمریکا شش نمایشنامه نوشته ام که یکی از آنها به نام قصه های آقا جمال، محبوبیت بسیاری پیدا کرد و نه ماه روی صحنه بود! درسال هشتاد و یک خورشیدی، دکتر ماندانا زندیان، که خود اکنون در آمریکا اقامت دارد،  به جمع آوری و تنظیم ترانه های زویا زاکاریان پرداخت و گزینه ای از آن آثار را با نظارت شاعر در مجموعه ای به نام  طلوع از مغرب  در ایران منتشر کرد.

با این پیش در آمد و ضمن ارجاع ترانه ی کیو کیو بنگ بنگ به ترانه ی آمریکائی bang bang  که درفیلم kill bill هم آمده است در پستهای بعدی به نقد آثار استاد زویا زاکاریان خواهیم پرداخت .                    

رضا راد ترانه سرا

reza rad -lyrics

کيو کيو بنگ بنگ

هفت سالگي ها...

صلات ظهر مرداد / هواي پخته ي منگ
دوتا بچّه ي بي خواب / ته يه کوچه ي تنگ
با يه تفنگ چوبي / يه تير کمون يه مشت سنگ
ميرفتيم جنگ دشمن / come on کيو کيو بنگ بنگ
چقدر سرخ پوست کشتيم / تو اون کوچه ي بن بست
چه فصل ساده اي بود / برادر خاطرت هست؟

همه سرگرم بازي / همه بي خبر و شاد
کسي از روز غصّه / خبر اصلاً نمي داد
هواي بچّگي ها / بهار مهربوني
گذشت و ما رسيديم / به فصل نوجووني

 

چهارده سالگي ها...

 

شباي خوش جمعه / شباي سينما بود
ستاره ي فرنگي / چراغ راه ما بود
يکي آواز مي خوند / مثه الويس پريسلي
يکي جيمز دين مي شد / واسه زهرا و ليلي
چه بوسه ها گرفتيم / تو اون کوچه ي بن بست
کتک هم خوب خورديم / برادر خاطرت هست؟

بهار بود و هنوزم / شب جيک جيک مستون
هنوز هم پرده ها بود / رو صورت زمستون
گذشت اون شب روشن / شب ستاره و ماه
رسيد نسل من و تو / به اوّلين بزنگاه

 

بيست سالگي ها...


بزنگاه بدي بود / چهل سوي پر آشوب
نه يک همدرس دانا / نه يک همسفر خوب
يکيو باد مي برد / پي ميراث شرقي
يکيو آب مي برد / به مغرب ترقي
چقدر ممنوعه خونديم / تو زير زمين بد بو
همش بحث و جدل بود / سر پيام شاملو
تو پيچ پيچ شب ما / قيامت بود و غوغا
يکي خمار انگلز / يکي نشئه ي بودا
تو مسجد شاعر چپ / تو کافه مؤمن مست
عجب سرگيجه اي بود / برادر خاطرت هست؟

 

وسال هاي بعد از آن...


هنوز شباي جمعه / شباي سينما بود
تب تند گوزنها / تو کوچه هاي ما بود

(گنجيشکک اشي مشي / لب بوم ما نشين)
به يادم هست که يک روز / همه جسور و شير دل
شديم آرتيست اوّل / تو فيلم حقّ و باطل
موتور، شبنامه، چاقو / رفيق مترقي
زن نيمه برهنه / توي حجاب شرقي
هواي شور و شر بود / تو اون کوچه ي بن بست
يکي گلوله مي خورد / يکي قدّاره مي بست
همه شيفته و سر مست / تو رؤيا مونده در بست
چه خوابها که نديديم / برادر خاطرت هست؟

 

و عاقبت کار...


ديگه يادي ندارم / از اون جيک جيک مستون
بهار مرد و زمين رفت / به رؤيت زمستون
شکست کشتي مهتاب / تو گلموج هيولا
ستاره بود که مي رفت / به قعر شب دريا
ديگه سکوت تار و / کمونچه ي شبانه
حقيقت بود حقيقت / نه فيلم بود نه ترانه

(کوچه ها باريکن / دکونا بستست ....)
تفنگهاي حقيقي / برادرهاي دلتنگ
ببين گردش چرخو / باز هم کيو کيو بنگ بنگ
شبي صد دفعه مرديم / تو اون کوچه ي بن بست
چه فصل وحشتي بود / برادر خاطرت هست؟

گذشت اون فصل و ما هم / گذشتيم با دل سرد
مثه غبار اندوه / سوار باد ولگرد
از اين گودال / به اون گود / از اين چاله به اون چاه
سفر کرديم رسيديم / به آخرين بزنگاه
رو خاک سست غربت / نشستيم تلخ و سنگين
يکي افتاده از دل / يکي افتاده از دين
تو اين غربت بيمار / تو اين بي راهه ي تار
نه يک راه بلدي بود / نه يک قافله سالار
گم و گور رفته از دست / تو اين بهشت سرمست
چه دوزخي چشيديم / برادر خاطرت هست؟

صلات ظهر مرداد / هواي پختهء منگ
دو بچّهء مهاجر / تو يک اتاقک تنگ


با يه دگمه يه مشت سيم / يه جعبه نور خوشرنگ
نشستن گرم بازي / come on کيو کيو بنگ بنگ
باز هم کيو کيو بنگ بنگ / هنوز کيو کيو بنگ بنگ / کيو کيو بنگ بنگ . . .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:2  توسط رضا راد 

دوشنبه یکم مهر 1387
ترانه ي منتخب اين پست ترانه اي از شهيار قنبري به اجرا و آهنگسازي خود بنام :

بغلم كن

در شب ِ بي‌نئون        كنار ِ رهبران

رو به هر موعظه      در قصر ِ واتيكان


ته ِ ايست‌گاه       در فرودگاه

در آسانسور       سر ِ چارراه

بغلم كن     بغلم كن

*  *  *
وسط ِ جريمه         سر ِ هر امتحان

آخر ِ خط ِ شب       معبد ِ شاعران

پاي ديوار           سر ِ بازار

نوك ِ تپه            زير ِ رگبار

بغلم كن             بغلم كن

*  *  *

بهترين جاي جهان             فرصت ِ آغوش ِ تو

مثل ِ يك در، پشت ِ سر        خوش‌صداتر بسته شو

روز ِ كنكور                     شب ِ بي‌ماه

ته ِ موزه                       در ورزشگاه

بغلم كن       بغلم كن

بغلم كن       بغلم كن     بغلم كن     بغلم كن

*  *  *
به رسم ِ مرغ ِ دريايي         پُر از پَر ِ تماشايي

به سوز ِ ساز ِ تنهايي         در اين سيلاب ِ زيبايي

برقص      برقص     برقص

*  *  *
به پيچ و تاب ِ يك پيچك         به شكل ِ آخرين ميخك

به ياد ِ شمعي در رگبار          دو سايه، در هم، بر ديوار


برقص      برقص      برقص

برقص      برقص     برقص      بغلم كن...

شهيار قنبري

ترانه را از اینجا  بشنويد

 

و اما نقد ترانه به قلم تواناي استاد احسان سلطاني برگرفته از پست بغلم کن از وبلاگ ترانه ي نوين به آدرس : http://taraaneyenovin.blogfa.com/post-8.aspx


بغلم كن ترانه‌اي‌ست از شهيار قنبري، با آهنگ‌سازي و اجراي خود ِ ترانه‌سَرا و تنظيم ِ Steve McCrum، که در آلبوم "دوستت دارم"ها جاي گرفته‌است. متن کامل ترانه در ابتداي اين نوشته آمده‌است.
بغلم كن از ديدگاه تماتيك (Thematic) ترانه‌اي‌ست اجتماعي–سياسي. اين ترانه گرچه سوژه‌ا‌ي عاشقانه دارد و ترانه‌سرا در آن به محاكات زيباي لحظات عاشقانه‌ي رقصيدن و در آغوش کشيدن مي‌پردازد، اما، تم ِ ترانه (1)، اجتماعي–سياسي است. بغلم كن در لايه‌ي بيروني و عاشقانه‌اش، آفرينه‌ي ترانه‌سرايي است بورژوا، فرنگ‌نشين و بي‌خبر از سركوب عشق در داخل كشور. آفرينه‌ي ترانه‌سرايي كه ناآگاه از محاط بودن ِ عشق ميان ِ دايره‌ي سرخ‌رنگ ِ چکمه و دگنک در ايران، به کار ِ ناشدني ِ در آغوش كشيدن ِ معشوق در نوك ِ تپه و سر ِ بازار مي انديشد! اما در زيرلايه‌ي ترانه، ترانه‌سرا، زيركانه به مخاطب گوش‌زد مي‌كند كه مي‌توان عشق‌هاي مخفي و در پستو و با دلهره را، به عشق‌هايي آزادانه و جسورانه بدل كرد. همانند اين پيام –و البته بسيار صريح‌تر– در ترانه‌ي ديوار يار ِ قنبري نيز ديده مي‌شود (مي‌تونه نجابت ِ تو، رنگ ِ دست‌‌مال نباشه). اين تفاوت در صراحت، از اين روست كه ديوار يار، ترانه‎اي اجتماعي با تم اجتماعي–سياسي است، در حالي كه بغلم كن ترانه‌اي‌ست عاشقانه با تم اجتماعي–سياسي. لايه‌ي بيروني ِ اين ترانه، عاشقانه است و لايه‌ي دروني‌اش اجتماعي–سياسي، که در بخش‌هايي از ترانه، گويي لايه‌ي بيروني چاک خورده و لايه‌ي دروني از آن سربرآورده ‌است، نظير بند واپسين ِ ترانه.
ترانه‌ي بغلم کن، بسيار پرقدرت و زيبا و هم‌راه با پيامي سياسي آغاز مي‌شود: در شب ِ بي نئون، در شب تاريک، در شب بي‌ماه، بغلم كن. نمونه‌ي غيراستعاري ِ اين ايماژ زيبا، به صورت ِ شب ِ بي‌ماه، در ميانه‌هاي ترانه تكرار مي‌شود.
و آن‌گاه: كنار رهبران بغلم كن. منتسب نمودن ِ تاريكي و بي‌ستارگي ِ شب به حضور ِ رهبران نيز، خود، تأويلي است. ايماژي شبيه به ايماژ ِ در شب بي‌نئون را، ايرج جنتي عطايي، پيش از پنجاه و هفت، در ترانه‌ي وقتي به مستي مي رسم، به صورت ِ از وسط شب يه نئون به كار گرفته بود. (2)
سپس: رو در روي سنت و موعظه و بي‌اعتنا به آن‌ها، بغلم كن. در قصر ِ واتيكان نيز هم‌منظره‌ي كنار ِ رهبران است.
بند ِ:

ته ِ ايست‌گاه
درفرودگاه
در آسانسور
سر چارراه
بغلم كن
بغلم كن

در کنار پيام به ظاهر ساده‌ي همه جا بغلم كن، پشت كردن به جامعه‌ي سنتي و مذهب‌زده و بي‌گانه با عشق را نيز گوش‌زد مي‌كند.
پس از آن، قنبري، مانند بسياري از ترانه‌هايش، نوستالژيك مي شود:

وسط ِ جريمه
سر ِ هر امتحان

نوستالژيا را كمي آن سوتر در روز ِ كنكور نيز مي‌بينيم. نوستالژيا، که از موتيف‌هاي (3) ترانه‌هاي شهيار قنبري‌ست، در اغلب ترانه‌هاي وي، جاي‌گاهي مناسب و درخور داشته، به زيبايي ِ اثر کمک رسانده‌است. در:

آخر ِ خط ِ شب
معبد ِ شاعران

ترانه‌سرا بر اين باور است كه خانه‌ي شاعران جايي‌ست در آن سوي تاريكي. معتقد است شاعران در روز زندگي مي كنند. در روشنايي. پيش‌تر نيز، شهيار، در خورشيد ِ بي‌حجاب اين‌چنين آورده بود: فكر شاعر گرسنه باش همون كه، حتي يك غزل به شيطون نفروخته، كه بي‌ارتباط با آخر ِ خط ِ شب، معبد ِ شاعران نيست.
بند ِ:

پاي ديوار
سر ِ بازار
نوک ِ تپه
زير ِ رگبار
بغلم كن
بغلم كن

حرف تازه‌اي ندارد. تکرار همان بند ِ ته ِ ايست‌گاه، ... است و فقط با جاي‌گزيني تصاوير مواجهيم. شايد از اين تکرار تنها بتوان به تأکيد ترانه‌سرا بر کنار زدن پرده‌ي سنگين سنت و مذهب رسيد.
در بيت ِ:

بهترين جاي جهان
فرصت آغوش تو

با تصرف در محور هم‌نشيني، آشنايي‌زدايي روي داده است. جا بايد چيزي از جنس مكان باشد، حال آن كه فرصت از جنس زمان است. آشنايي‌زدايي در ترانه، از تکنيک‌هايي‌ست که اگر در آن، ظرفيت ِ –نسبتاً شناور ِ– ترانه لحاظ نگردد ممکن است ترانه را به ورطه‌ي پيچيدگي‌هاي غيرقابل درک بکشاند. با در نظر گرفتن ِ خِرد ِ جمعي که صد البته تقريبي‌ست، مي‌توان به مرزبندي ِ نسبي‌يي از ميزان توانايي ِ مخاطبان يک ترانه در درک تصاوير و رمزگشايي ِ زبان آن ترانه، رسيد. اتفاق ِ فروافتادن در ورطه‌ي پيچيدگي‌هاي دست‌نيافتني، به عقيده‌ي من در اين بيت روي نداده است و اين آشنايي‌زدايي، بي که لطمه‌اي به رسانش معنا بزند، بر غلظت هنري ِ اثر افزوده است.
و اكنون به ايماژي فوق‌العاده درخشان مي‌رسيم:

مثل يك در پشت سر
خوش‌صداتر بسته شو

اين ايماژ، كه حتي خود به تنهايي مي‌توانست طرحي براي يك هايكوي بي‌نظير (4) باشد، لحظه‌ي ناب ِ در آغوش كشيدن را محاكات مي‌كند.  دستان ِ در آغوش گيرنده به دري ماننده شده كه پشت سر ِ ترانه‌سرا بسته مي‌شود. ترانه‌سرا خواستار ِ به آرامي در آغوش كشيده شدن است. اين ايماژ به باور من از خارق‌العاده‌ترين ايماژهاي ترانه‌هاي شهيار قنبري است. هر آن‌چه در باب ورطه‌ي پيچيدگي‌ و ظرفيت مخاطبان ترانه در پاراگراف پيشين رفت، در پيوست با اين ايماژ نيز صدق مي‌کند.
بند ِ:

روز ِ كنكور
شب ِ بي‌ماه
ته ِ موزه
در ورزش‌گاه
بغلم کن
بغلم کن

نيز تكراري است با جاي‌گزيني تصاوير. اتفاق تازه اي روي نمي‌دهد. اين تکرار البته، هم به سبب کوتاهي ِ مصاريع، و هم به واسطه‌ي تنوع و تجدد واژگان، باعث کاسته شدن از کيفيت ترانه نگرديده است.
و دوباره تأكيد ِ: بغلم كن، بغلم كن، بغلم كن، بغلم كن.
در بند:ِ

به رسم ِ مرغ ِ دريايي
پُر از پَر ِ تماشايي
به سوز ِ ساز ِ تنهايي
در اين سيلاب ِ زيبايي
برقص
برقص
برقص

علاوه بر اين‌که در مصاريع اول و دوم با تصوير بسيار زيباي رقصيدن مواجهيم، در مصراع سوم، عريان و عميق و صريح رقصيدن، و در مصراع چهارم، لج‌بازانه رقصيدن را نيز تلقين مي‌كند.
شايد عريان‌ترين و عاري از تظاهرترين لحظات زندگي، لحظات تنهايي ِ انسان‌ها باشد. از اين رو، ترانه‌سرا، ساز ِ لحظات تنهايي را، سازي عاري از شائبه‌هاي روزمره و نقاب‌بازي‌ها و رياکاري‌هاي رايج پنداشته، سوزناكي‌اش را عريان و صريح و صميمي و برخاسته از سويداي وجود دانسته است. (5)
شهيار قنبري –که پيش‌تر نيز در ترانه‌ي معلم بد، لج‌بازانه تقلب كرده بود: از لج اين كج كلاه، دوباره رج مي زنم– در مصراع ِ در اين سيلاب زيبايي، پيرامون را، با دهن‌کجي، غرق در زيبايي مي‌انگارد. گويي بر اين باور است كه با بغلم كن‌ها و برقص‌هاست که زيبايي رقم مي‌خورد و اگر چه در همين ترانه واقع‌بينانه از شب بي‌نئون و بي‌ماه و از موعظه‌ي رهبران سخن رانده بود، اما در مصراع ِ در اين سيلاب زيبايي، بي‌اعتنا به همه‌ي حد‌ و ‌مرزها و نگاه‌هاي سرزنش‌گر و بي آن‌كه آن همه تيرگي را به روي خود آوَرَد –و از آن جا كه زيبايي، اغلب، لازمه‌ي رقصيدن است– پيرامون را، دهن‌کجانه، زيبا قلمداد مي‌كند.
و در انتها به بند ِ:

به پيچ و تاب ِ يك پيچك
به شكل ِ آخرين ميخك
به ياد ِ شمعي در رگبار
دو سايه، در هم، بر ديوار
برقص
برقص
برقص

مي رسيم. در اين بند پس از محاكات زيباي رقصيدن در به پيچ و تاب يك پيچك، ترانه رنگ و بوي سياسي ِ ملموس‌تري مي‌گيرد. ترانه‌سرا که در بندهاي پيشين، در پس ِ دعوتي عاشقانه –و در ظاهر، بورژوايي– به رقصيدن و در آغوش كشيدن در فرودگاه و سر چهارراه و...، با آگاهي از اين که در اين سرزمين، عشق‌ را کنار ِ تيرک ِ راه‌بند تازيانه مي‌زنند (6)، به مخاطب تلقين مي‌كرد كه بايد ديوارهاي خوف و خفا را شكست (7)، در به شكل آخرين ميخك، از آخرين ميخكي كه رقصيد و از عاقبت ناخوشايندش سخن به ميان مي‌آورد: برقص به شكل ميخكي كه رقصيد و همچون ميخكان پيشين، آخرين شد.
و اين روايت رقصندگان نافرجام، در به ياد شمعي در رگبار باز هم تند تر ادامه مي‌يابد: برقص به ياد –شعله‌ي– شمعي كه رقصيد و عاقبتي جز خاموش شدن در زير رگبار نداشت. پيش‌تر نيز ترانه‌سرا در مصراع ِ زير ِ رگبار، در آغوش کشيدن زير رگبار را پيش‌نهاد كرده بود. تأويل ِ اين كه منظور ترانه‌سرا از رگبار چيست و چرا به جاي مثلاً باران، از رگبار استفاده كرده كار دشواري نيست.
و سپس دو سايه در هم بر ديوار. ترانه‌سرا ديگرباره فرا مي‌خواند: برقص به ياد دو عاشق كه دست در دست هم، مي‌رقصيدند (دو سايه ”درهم“) و سرانجامي جز سرانجام ِ شمع و ميخك نداشتند. اين هم‌سرانجامي، از آن جا آشكار مي‌شود كه از آن دو عاشق ِ رقصان، جز يادي (سايه اي) بر ديوار ذهن ما چيزي باقي نمانده است.
و ترانه با چند بار تأكيد ِ برقص، برقص، برقص، بغلم كن پايان مي‌پذيرد.
بغلم کن، به باور‌ من ترانه‌اي‌ست بي‌نقص و در زمره‌ي زيباترين ترانه‌هاي شهيار قنبري قرار دارد. شهيار قنبري پيش و پس از بغلم كن نيز، واژگان ِ کم‌تر تجربه‌ شده و يا تجربه‌نشده را بارها به‌كارگيري کرده است و جز در مواردي اندك، همواره اين تجدد واژگان، به تنوع و زيبايي ِ ترانه‌هايش ياري رسانده است. نئون و واتيكان و ايست‌گاه و فرودگاه و آسانسور و واژگاني از اين دسته را به ترانه‌‌ي نوين راه دادن، بي اين كه بافت ترانه آسيبي ببيند، هنري است كه در شهيار قنبري –و پس از وي، در زويا زاکاريان– بيش از ساير ِ ترانه‌سرايان ديده مي‌شود.
اين نوشته، تنها، خوانش ِ من بود از ترانه‌ي بغلم كن. بي‌ترديد هر كدام از مخاطبان ِ بغلم کن، مي‌توانند برداشتي منحصر به فرد از اين ترانه داشته باشند.
(1): تم همان ايده‌ي گسترده و غيرصريح ِ اثر هنري است.
(2): وقتي به مستي مي رسم كه آهنگ‌سازي ِ آن را بابك بيات انجام داده است، مي‌بايست توسط ابي اجرا مي‌شد كه تا كنون به صورت رسمي اجرا و منتشر نشده است. البته اين ترانه با همان موسيقي ِ بابک بيات، در مراسم شب شعري مربوط به ايرج جنتي‌عطايي در سال 1358 در انگلستان، توسط خواننده‌اي به نام خسرو محصوري اجرا شد. پس از آن، در همان سال و توسط همان خواننده، بر روي کاست ضبط و منتشر شد.
(3): موتيف موضوعي‌ست که در کل ادبيات کشوري يا کل آثار کسي يا يک اثر خاص تکرار مي‌شود (نقد ادبي – دکتر سيروس شميسا – صفحه‌ي 364). متأسفانه گاه ديده مي‌شود که برخي، از اصطلاح موتيف ِ تکرار شونده استفاده مي‌کنند، که حشو است، و موتيف ِ غيرتکرارشونده معنايي ندارد. اصطلاح ِ موتيف، تکرارشوندگي را در خود مستَتَر دارد. به عنوان نمونه، يغما گلرويي در صفحه‌ي 98 کتاب مرا به خانه‌ام ببر از عبارت ِ موتيف ِ تکرار شونده استفاده نموده که نادرست است.
(4): هايکو (Haiku) نوعي شعر ژاپني هفده هجايي است که داراي سه مصراع پنج، هفت و پنج هجايي است. نخستين بار در قرن 16 سروده شد و در اصل هوکو نام داشت که از قرن 19 به بعد هايکو مورد خطاب قرار گرفت. (فرهنگ ادبيات و نقد، جـِي. اِي. کادن، نشر شادگان، چاپ اول، صفحه‌ي 184)
(5): اين عرياني ِ تنهايي، در شعر در آستانه‌ي احمد شاملو هم مورد اشاره قرار گرفته است:

تنهايي
تنهايي
تنهايي ِ عريان.

(6): بخشي از شعر در اين بن‌بست – مجموعه‌ي  ترانه‌هاي کوچک ِ غربت - احمد شاملو
(7): در ديوار يار، همين مفهوم، در قالب مصراعي صريح‌تر، بيان شده است: مي‌شه از جا بکنيم ديوارا رو، يک، دو، سه، چار.

احسان سلطاني

رضا راد ترانه سرا

reza rad - lyrics


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:14  توسط رضا راد 

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387

 

ترانه ی منتخب این پست ترانه ای از شهیارقنبری به آهنگسازی و تنظیم عبدی یمینی با اجرای منصور بنام :

فرفره های بی باد

روی رف تنگ بلور پشت سر ستون نور

از گلاب پاش طلا میریزه عطر صدا

صدای ساعت گل صدای یه قل دو قل

صدای زنجره ها عشق بی وقفه ما

 

بگو پس فرفره ی چار پر کاغذی کجاس؟؟

چشم کی دنبال دنباله بادبادک ماس؟؟

نزار قیقاج بزنه کله کنه پایین بیاد

اوج بادبادک ما رهایی ترانه هاس

 

ظهر داغ و کوه یخ من و این گوله ی نخ

از تو دنباله ی من سرخی لاله ی من

نکنه دوباره باز بشکنه به سرو ناز

بال بادبادک ما پر پرواز صدا

 

فرفره های بی باد

بادبادکی که افتاد

یعنی که این بی نفس

هوای تازه می خواد

۱۳۷۰

ترانه را از اینجا  بشنوید

از زبان سراینده پس از  امضا پای ترانه آمده است

شعر یعنی کودکی و معصومیت حافظه و خاطره

شاعر کودکی است که قد می کشد اما پیر نمی شود

برای فدریکو گارسیا    لورکای بزرگ

شاعر : آدمی ست برای همیشه و برای همه که بی سبب در آستانه ی گریه است

و این آدم کودکی است که بی وفقه می گرید و ترانه می گوید

 

 و اما نقد ترانه :

روی رف تنگ بلور پشت سر ستون نور
از گلاب پاش طلا میریزه عطر صدا

با مقدمه ی ترانه سرا مشخص است که فرفره های بی باد بالا کشیدن کرکره ها از یاد و مرور خاطره ها است و قرار است در نمایشگاهی از تصاویر داستانی عاشقانه را بازگو کند 

رف در لغت به معنی طاقچه در خانه است که روی آن وسایل تزئینی می گذارند سراینده در بند آغازین تصاویری نمادین  از یک منزل قدیمی  ترسیم کرده است که تقابلی است از زیبائی شناسی سنت و مدرنیته :

تنگ بلوری روی طاقچه که نمادی از شفافیت و زلالیست  پنجره ای رو به خورشید که از آن تشعشع نور وارد شده و ستونی از نور ایجاد نموده است و نمادی از روشنی است و گلاب پاش طلائی که شمیم عطر نفس و صدا ی نسل عاشق پیشه گذشته را در درون خود به ارمغان دارد

صدای ساعت گل صدای یه قل دو قل
صدای زنجره ها عشق بی وقفه ما

سراینده در ذهن خلاقش  با استعانت از مانائی صدا و در مسیر زمان رجعتی به گذشته دارد و تصاویری از بازیهای کودکانه ( بازی گل کوچک – بازی یه قل دو قل ) را به نمایشگاه می گذارد و با اشاره به صدای زنجره ها ( جیر جیرک ) مخاطبش را در یک ظهر تابستان در خوابی رویائی و عاشقانه فرو می برد

بگو پس فرفره چار پر کاغذی کجاس؟؟
چشم کی دنبال دنباله بادبادک ماس؟؟
نزار قیقاج بزنه کله کنه پایین بیاد
اوج بادبادک ما رهایی ترانه هاس

اما این خواب خوش که مروری بر لذت بازیهای معصومانه کودکانه دارد با چهارپاره ی فوق میشکند دیگر خبری از فرفره های چارپر کودکی نیست تا دلخوشی گذران زمان باشد همچنین چشمی مشتاق و جستجوگر دنبال دنباله بادبادک را نمی گیرد

دراین بند وهمی وجود دارد که چشمی شور فرود بادبادک را نظاره گر است وسراینده با لعنت بر چشم بد -مخاطب را در نیافتادن بادبادک خیالش کمک میگیرد چرا که رهائی ترانه اش در اوج گرفتن آن بادبادک است

واژه ی مستعمل قیقاج که به معنی بطور مورب راه رفتن و گاهی هم به معنی تیر برگشته زدن میباشد حضوری نامرتبط در این چارپاره دارد که شایسته بود سراینده با چکشکاری در همین پاره تکمیل هجا ها را با واژه و یا ترکیبی دیگر تکمیل می کرد بعنوان مثال :

نزار وارونه بشه کله کنه پائین بیاد همان مفاهیم را محاوره ای تر می رساند  

ظهر داغ و کوه یخ من و این گوله ی نخ

از تو دنباله ی من سرخی لاله ی من

نکنه دوباره باز بشکنه به سرو ناز

بال بادبادک ما پر پرواز صدا

سراینده که با پخش صدای زنجره ها در ترانه اش پلی به فصل تابستان زده بود بار دیگر با ازدحامی از تصاویر داستانی عاشقانه بیان می نماید کوه یخ که در تضاد با ظهر داغ آمد نمادیست از شخصی بی احساس و سرد و مانع از پیوند عاشقانه قلوبی که در حال پیوند خوردن است ولی افسوس که این پیوند بی استحکام مانند پیوند با نخ است همچنین عاشق عاشقانه  به  کوه یخ گوشزد میکند که دنباله قلب عاشقش که مانند لاله سرخی در طپش و تلاطم است از دنباله ی ( نسل ) اوست اما وقتی قلب عاشق از رسیدن به  اوج با معشوق که نمادا در این قصه بادبادک است مایوس می شود تنها یک تقاضا از خدا دارد که سرو نازی ( رقیب ) در جلوی بادبادک سبز نشود تا بادبادک با برخورد به آن در خود بشکند چرا که بال و پر این بادبادک آسمانی تنها در اوج گرفتن صدای عشق  است و عاشقی را به گوش عاشق زمینی می رساند        

فرفره های بی باد

بادبادکی که افتاد

یعنی که این بی نفس

هوای تازه می خواد

در این بند نیز ایهامی وجود دارد فرفره دیگر همان فرفره ی چار پر کاغذی کودکی  نیست بلکه کودکی است که با از دست دادن معصومیتش در میانسالی  بنا به جبر زندگی مدرنیته مجبور است بی غرور چونان فرفره ای بدون عشق و دلخوشی کار کند تا گلیمش را از آب بیرون بکشد

همچنین بادبادک هم دیگر همان بادبادک رقصان در آسمان کودکی نیست که نمادیست از معشوقی با غرور جوانی که با حرف تحقیر کاف شکستن غرورش در میانسالی گوشزد شده است گویا سرو ناز ی سرنوشت بادبادک را با بی مهری به بازی گرفت و مانع از  اوج گرفتنش در آسمان زندگی شد .

در دوپاره ی پایانی عاشق که سیاهی سرنوشت معشوقش را در گذر زمان دید بی صدا از نفس افتاد و در حسرت هوای تازه روزگار می گذراند . 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی  از این زمانه دلم پیر می شود گاهی

 رضا راد ترانه سرا

reza rad - lyrics

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:11  توسط رضا راد